الهه همکلاسیه سابقم تو دانشگاه

عزمشو جذب کرده ما رو شوعَر بده

اینو موندم دقیقا کجای دلم بذارم خمیازه


یه شب اس داد

میشه شماره تلفن خونه تونو بدی؟ منم فکر کردم شمارمو نداره و

برا خودش میخواد بهش دادیم شماره رو

دو روز بعدش یه خانمی زنگید برا خواستگاری که رَدش کردیم رفت

دیشب الهه اس داده میشه آدرس خونه تونو بدی برا کار اداری میخوام

عاغا ماهم با خودمون فکرکردیم گفتیم عِ این که آدرس مارو داره و

دوبار اومده دره خونمون و ازم جزوه گرفته بعد گفتم

حتما میخواد بده به یکی دیگه و اسم کوچه واینا رو دقیق میخواد

ودو هزاریم افتاد و جواب اسشو ندادم

اما امروز گفتم نکنه طفلی واقعا کاری چیزی داره وخیلی

موذیانه اس دادم به فاطمه گفتم به الهه بگو اسام بهش نمیرسه

میخواستم ببینم از فاطمه هم آدرس خواسته یا نه ولی از فاطمه چیزی نپرسیدم

امشب دیدم فاطمه جواب نداد خودم اس دادم به الهه گفتم

ببخشید دیشب اسام بهت نمیرسید(یه همچین آدم دروغ گو و پلیدی هستم من)

بعدم گفتم برا چه کاری میخوای؟

گفت مفصله بعد بهت میگم به عنوانه معرف تو رو معرفی کردم

بهت زنگ میزنن برا تحقیق

از بس خنگم بازم با خودم گفتم شاید رفته شرکتی جایی معرف میخواستن

منو دروغَکی معرفی کرده  ولی هی تو دلم میگفتم

الهه که اصن یه دونه دروغم نمیگفت و اهله این کارا نبود هیچوقت نمیاد بخاطر

کار و این حرفا دروغ بگه به شرکت یا موسسه ای از بس مثبته

دیدم زشته جواب اسشو ندم اس دادم گفتم

کدپستی و اینام بفرستم؟یادم بدی باید چی بگم بهشون اگه زنگیدن

اس داد گفت: نه بابا.بگو دختر خوبیم

دیگه مطمئن شدم هدفش چیه و خودمو زدم به اون راه و گفتم:

یعنی اگه زنگیدن باید بگم تو دختر خوبی هستی و اینا؟چه کاری هست حالا؟

اونم یا فهمید دارم میپیچونمش یا با خودش گفته وای این دیگه چه خِنگیه...

فعلا دیگه اس نداده...به هرحال هم تلفنمونو داره هم آدرسمونو

خداکنه سرخود کاری نکنه و بیخیال این قضیه شه اصلا حوصله ی

مشغَله ی فکری و اِسترس و حرص خوردن برا این چیزا رو ندارم

یعنی اصلا هیچ تصمیم و آمادگی برا ازدواج ندارم اصن شرایطش رو ندارم

نه من نه خانواده...نمیدونم شایدم دارم زیادی سخت میگیرم ولی

خب واقعا حالش نی ...گاهی که خیلی احساس تنهایی میکنم با

خودم میگم شاید با ازدواج یه همدم و همراه پیدا کنم اما زود به خودم

میگم نه الان زوده تو اصن آمادگی نداری واقعیتش تهِ دلم میترسم

نکنه ازدواج کنم بعد پشیمون شم از ازدواج نکنه طرف اصن با من جورنباشه

نکنه اونی نباشه که من میمخوام نکنه اصن خیانت کنه اصن اکثر مردا

رو اعصابن دختر بیکاری خودتو بندازی تو چاه داری راحت زندگی میکنی

بعد باخودم میگم دارم بی انصافی میکنم و ازدواج میتونه واقعا خوب باشه

اگه درست انتخاب کنی.... آخرم نتیجه گیری میکنمو میگم

به هرحال الان زوده ولش کن بعدم کی اصن میتونه

تو رو دوست داشته باشه ؟ پس فعلا رو دَرست تمرکز کن

هیچوقت ننشستم درست حسابی به

ازدواج و معیارام و تصمیماتم فکر کنم همیشه از فکر کردن بهش طفره رفتم

راستش تو این موارد اصن اعتماد بنفس ندارم و همیشه خودمو دسته کم میگیرم

از طرفی با خودم میگم هنوز زوده و بهتره فعلا فقط به فکره

قبولی تو ارشد باشم ومیگم 22سالته بذار از24سالگی به بعد

به ازدواج جدی تر فکر کن الان زوده...اصن هیچ آمادگی ای ندارم

فعلا زوده.....شایدم دارم خودمو گول میزنم...

خلاصه تصمیم دارم بپیچونمش و دیگه جواب ندم

+یادمه ف-ز بهم میگفت تو ازت بخاری بلند نمیشه و

حالا حالاها تا30-40 سالگی ازدواج نمیکنی خخخخخ

فکر کنم راس میگفتخنده خودم دارم به این نتیجه میرسم که

30-40سال که هیچ شاید تا آخر عمرم ترشیده بمونم خخخخخنیشخند