بعضی وقتا هست که حالِ آدم همینجوری بیخودَکی شایدم باخودَکی گرفته ست

و دلُ و دماغ هیچ کاری رو نداره.منم این هفته همش اینجوری بودم الانم زیاد جالب نیستم

4شنبه خاله اینا اومدن خونه مون شبش رفتیم پارک منو دخترخاله و آبجی کوچیکه و

دوتا پسرخاله های کوشولو رفتیم چرخ و فلک قرار بود سه دور بچرخیم اما 15 دور ما رو چرخوند

ماهم خرکیف شده بودیم خودشم ول کرده بود رفته بود با دوستش میحرفید و پارک هم خلوت

برای همین زیاد براش مهم نبود که فقطُ فقط سه دور بچرخه و 15دور چرخیدیم دیگه دوره آخر

خودمون حالمون داشت به هم میخورد و پیاده شدیم.بعدم بقیه رفتن بشقاب پرنده من دیگه نرفتم

اونا هم دور اول خرکیف شدن بعد باز پارک خلوت بود گفتن میشه یه دور دیگه هم بریم

بنده خدا هم قبول کرد و اینا دیگه دل و روده شون از بس چرخیده بودن به هم گره خورده بود و

با حالِ خراب اومدن پایین.خداروشکر من نرفتم

درس هم که اصن حرف نزنین که میزنمتون

دیشب فاطمه بهم اس داده بود که: سلام خانم فلانی(فامیلیم) از درس حرف نزن از چیزای خوب خوب بگو

معلوم بود اونم این هفته درگیر عروسی داداشش بوده و درس نخونده

وای اصن یادم رفت جواب اِسشو بدم

برم جواب بدم

+برام دعا کنید نه برای قبولیم تو کنکور ارشد نه برای درسم نه برای هیچ چیزه مادیه دیگه

برای حاله دلم دعا کنید دعا کنید از خدا دور نشم حاله دلم ابریه

خدا ازم به شدت رنجیده و من به شدت دلتنگشم.