دیشب باخانواده رفتیم بیرون بابا کار داشت

بعد یهویی مامان به بابا گفت برای منو خواهری ذرت مکزیکی بخره

بسی کیف بنمودم هلاکِ این ذرت های یهویی اَم خیلی چسبیــــــــــــــــــــــــــد

دیشبم خواب دانشگاه و همکلاسی هامو دیدم دلم برای بچه ها و استادامون

تنگ شده...تو خوابم سحر و بچه ش رو هم دیدم فکرکنم چهارمین باریه که

خوابه سحر رو میبینم...

امروز با این که خوابالو بودم ولی زودتر بیدار شدم که مثل آدم درسمو بخونم

هروقت همچین تصمیمی میگیرم یه اتفاقی میفته که تمام برنامه هام میره رو هوا

خداکنه امروز بتونم بخونم تا بیشتر از این تخریب شخصیتی نشدم

دیشب این دکتر فرهنگ رو که تو ماه عسل دیدم لِه شدم کمرم شکست اصن