نمیدانم چرا با این که الهه اینقدر با معرفت و مهربان است بازهم احساس خوبی

بهش ندارم نه این که ازش بدم بیاید ,نه, اتفاقا دختر درست و خیلی خوبی است

دوستش هم دارم اما تهِ دلم همیشه یکجوری است یکجور بدی که نباید باشد.گاهی

خیلی سعی میکنم دوستش داشته باشم و همانطور که به فاطمه احساس خوبی

دارم به او هم داشته باشم اما نمیشود که بشود...یادم می رود گاهی از رفتارش

لجم میگیرد گاهی از اِس هایش. هرچندشاید واقعا منظوری ندارد و اخلاقش اینطور

است اما نمیدانم چرا من تهِ دلم یک جوری میشود و این خیلی بد است...باید درست

شوم.شاید بخاطر این است که گاهی رفتارهایش و استرسهای بی موردش و موج منفی

و حرف های ناامیدانه اش روی اعصابم بوده....اما به هرحال دختر پاک و مهربانی است و

من از تهِ دل آرزو میکنم بتوانم قلبم را درست کنم و دوستش بدارم و همان حسی را که

به فاطمه دارم به او هم داشته باشم.....امروز اِس داد و با هم حرف زدیم و دوباره یادم

آمد که چقدر با مرام است....قرار شد روزهایی را باهم به دانشگاه برویم و آنجا درس بخوانیم

آخر دلمان تنگ میشود و از طرفی عادت کرده بودیم هرسال پاییز سرکلاس باشیم حالا

که لیسانسه شده ایم و میخواهیم برای ارشد بخوانیم جایی برای رفتن و دور هم جمع شدن

نداریم واین بهترین راه است.علاوه بر این قرار شد بعد از ماه رمضان یک روز برویم بیرون

البته با فاطمه.سه تایی بیرون رفتن میچسبد. خدا کنه که بشود.

+یک هویی هوس کردیم این سبکی بنگاریم

 

+بلاخره فصل اول سلولی مولکولی بعد از تلاشهای شُلُ وِلانه ی اینجانب به پایان رسید