عید فطر با این که ما تو این شهر فَک و فامیلی نداریم اما بسی خوش گذراندیم
و خودمان را به یکی از خانواده های عزیزو ناناز زورچِپان نمودیم
بابا گفت پاشین بریم بیرون شهر بگردیم و ناهار بخوریم روزِ عید خوش بگذرونیم
بعد گفتیم کجا بریم؟کجا نریم؟ تا تصمیم بر این شد که بریم روستای همسایه پایینیمون که صاب خونه مونم هس
همسایه پایینیمون یه خانمیه که طلاق گرفته و دوباره ازدواج کرده قبله عیدم رفته بود تهران که
با داداشش برن شمال خوش بگذرونن ما هم با خودمون گفتیم خُب این که نی به ننه باباش سر بزنه
ما بریم جاش این فریضه ی مهم رو به جا بیاریم خخخخخخخخخ
رفتیم روستاشون تو یه باغ نشستیم ناهارمونو خوردیم و بعد پُرسون پُرسون خونه ی اون بنده خداها رو یافتیم و
آوار شدیم سرشون...یه همچین خانواده ی سیریشی هسدیم ما
خلاصه رفتیم تو خونه شون چایی خوردیم یه پیرمرد پیرزنه خیلی باحال بودن
با خونه ی خِشت و گِلی و و ناز و نُقلی و ساده و باحال و کلی بابایی با پیرمرده حرفید
تازه خوابم بودن وقتی ما رفتیم بیدارشون کردیم خخخ چقدر بعدش فُحش خوردیم خدا میدونه
بعدم راه افتادیم گفتیم خب دیگه بریم خونه امااااا
 بابایی گفت نه چی چی بریم خونه میریم یه روستای دیگه اون وَره شهر
خلاصه از طرفه تهِ شهر رفتیم روستاهای اون سرِ شهر بسی سرسبز و باحال و خُنک و شیک
یکمم اونجا خوش گذروندیم آلبالو و توت خوردیم بعدم من رفتم بر سرجوی نشستم و گذر عمر بدیدم و
کفش و جورابمو درآوردم پاهامو گذاشتم تو آب, آب بازی کردم آی خنک بود آبش اصن جیگرم حال اومد
بعدم نمازمونم اصن با یه فلاکتی خوندیم خخخخ
بعدش بابایی یهویی دلش برای داداشی تنگ شد و گفت خیلی دلم برا رضا تنگ شده و میخوام گریه کنم و
بغض کرد اصن دلم کباب شد دیگه آرومش کردیم گفتیم ای بابا تازه زنگ زده که تازه 21مرداد هم
کارآموزیش تموم میشه برمیگرده اصن شایدم خودمون رفتیم پیشش یه سر بهش زدیم
داداشی 21 تیر رفته تو یه شهر دیگه که از یه طرف نزدیکه شهره خاله م ایناست و از طرفه دیگه
نزدیکه شهر و روستای مامانبزرگم ایناست برای کارآموزیه دانشگاهش
مامان میگه وقتی ما کوچیکتر بودیم و مدرسه ها تعطیل میشد و سه ماه تابستون رو میرفتیم خونه ی
مامانبزرگم اینا پلاس میشدیم بابایی شبا دلش برامون تنگ میشده و قبله خواب گریه میکرده  عرررررر
چون ما غیر از هم کسی رو نداریم و به هم خیلی وابسته ایم    
خلاصه تخمه و چیپس و پفکامونو تموم کردیم و ساعت 8شب اومدیم خونه مون
بابایی هم مثله همیشه همش شیطونی کرد و سر به سر بچه هایی که تو راه میدیدیم گذاشت
هی باس کنترلش میکردیم ابرومون حفظ شه حداقل.
بعله این است خوش گذرانی عید در خانواده هایی که در شهر هیچ فامیلی ندارند و تک و تنها می باشند
خیلی خوش گذشت خیلی وقت بود گردش نرفته بودیم  چسبید.

تو راه برگشت به خونه هم بابا برا منو آبجی کوچیکه لباشک خرید


امروز کلی کار دارم باید کلی لباس بشورم بعدم

میخوایم با باباهی رو مخ مامانی کار کنیم راضی شه بریم

مسافرت خونه مامانبزرگ اینا که فکر نکنم راضی شه ناراحت