خب یکم استراحت کردم و اومدم بگم که :

من آمده اَم وای وای من آمده اَمنیشخندخوش آمده اَم وای وای خوش آمده اَم

بسی خوش بگذشتَندی ...رفتیم خونه ی مادربزرگه خاله اینا هم از شهرشون اومده بودن اونجا

داداشیمم با خودشون آورده بودن دلم برا داداشی تنگ شده بود الان یکم فراخ شدچشمک

خاله اینا زودتر از ما اومده بودن خونه ی مامانبزرگ و دیروز برگشتن شهرشون

داداشیمم با خودشون بردنناراحتداداشیم رسما تا پایان دوره کارآموزیش شده پسره خاله م خخخ

اونجا یه شبم رفتم تو حیاط خوابیدم ستاره ها رو نگاه کردم هوا مطبوع

کلی کیف کردم و راحت تا خوده صبح خوابیدم خواب خوشمزه ای بود

امروزم برگشتیم اما یه راست نیومدیم شهر خودمون رفتیم ناهار گرفتیم و زدیم که بریم

توی روستاهای اطراف یه جای سرسبزبیابیم بشینیم میل کنیم که

به شِکر خوردن افتادیم چون هیچوقت اون اطراف نرفته بودیم جایی رو بلد نبودیم

هی رفتیم هی نرسیدیم دیگه داشت اشکم در میومد همش تو ذهنم

خونه رو تصور میکردم و میگفتم الان باس ناهارمو خورده باشم و خوابیده باشم

داغون شدیم لِهِ له. هم خسته بودیم هم گرسنه اما بلاخره بعده یه ساعت

یه جای قشنگ یافتیم و زود نشستیم و من که دیگه مثه قحطی زده ها

فقط تندتند ناهار خوردن دیگه فشارم کفِ پام بود هوا هم گررررررررم

هوووووووووووووووووووووووووف من موندم چطور میخوام برم جهنم با این هواش

خدایا رحم کن منو بنداز بهشت گناه دارما نگران

بعده ناهار شنگول شدم اون اطراف یه جوی آبم بود برا آبیاری به باغا و رفتیم با آبجی

پاهامونو گذاشتیم تو آب

کلی هم مثه خودشیفته ها ژست گرفتیم و عکس گرفتیم از خودمون اصن یه وعضی

بهدشم اومدیم خونه وسایل رو دور تا دور خونه پرتاب کردیم و وِلو شدیم

بعدم دیگه تازه خونه رو با مامان مرتب کردیم فردا باس کلی لباس

شسته نماییمخنثی

تو راه هم گوشیم رو سایلنت بود اومدم خونه دیدم اوه فاطمه 6بار زنگیده و

از این که جواب اسشو ندیدم نگران شده و بعدم الهه رو خبر کرده و الهه هم زنگیده

دیگه بهشون اس دادم و ابراز سلومتی نمودم خیالشون راحت شد

نمُردیم و یکی نگرانمون شدخنده

قراره به زودی ایشالا خاله وسطی و مامانبزرگ بیان خونه مون از خود راضی

من و فاطمه همچنان منتظریم آدم شیم بشینیم سر و درس و مَشخیول

الانم هنو خیلی گرسنمه برم شام بِمِیلَمنیشخند

امشبم زود بِلالایَم چون سرم درد مُکُنه و خسته هم هستم دوس دارم راحت فقط بخوابم