خو زبان رو تا جایی که قرار بود بوخونم خونیدم تمریناشم باشه برا آخره شب

خاله زنگ زد گفت اومدن شهره ما وقته دکتر داشته اینجا هنوز خونه ی ما نیومدن احتمالا عصر یا شب بیان اینجا

خوچحالم که اومدن اینجا...نیشخند ولی خو فکر کنم وقتی بیان درس خوندن پَررررررر

چون این خاله ی ما تا ما رو میبینه میاد تو اتاق وَرِ دله من و میحرفه منم از خداخواسته

از بس تو خونه تنهام و هم زبون ندارم چشمم به یکی میفته مثه عُقده ای ها میچسبم بهش

البته فقط درمورد خاله هام اینجوریَم با عمه هام راحت نیستم اصن چون

چندسال یه بارم عمه هامو نمیبینم چون راهشون ازما خیلی دوره

کم میتونیم همو ببینیم برا همین باهاشون غریبی میکنم یکم اما خانواده ی مامانم اینا

به ما نزدیکتره راهشون و بیشتر باهم در ارتباطیم و میتونیم همو ببینیم و بیشتر باهاشون راحتم

شوعَرخاله هم که از صدتا کودک بدتره خخخخخخ شیطون بلاست و پر سرو صدا به من میگه خواهر خخخخ

اینه که هروقت موقع امتحانا میومدن دق مرگ میشدم و هروقت تو تعطیلات میومدن ذوق مرگ

میدونم زیاد نمیمونن چون شوعر خاله باس بره سره کار و زودی میرن

اما همینشم غنیمته نیشخند