خاله جون اینا اینجان اما عصر شاید بخاطر کاره شوهرخاله برن

نمیتونن زیاد بمونن.خاله ازم خواست باهاشون برم دکتر اما من اصن حالم خوب نبود

و دیدم اصن نمیتونم برم و داغان و پَنچِرَم نای نفس کشیدنم ندارم و اوضا خیطه

برای همین به آبجی گفتم آجی تو میری همراه خاله اینا ؟

اونم فوری گفت آره منم دارم میرم باهاشون منم از خداخواسته گفتم

خب خاله آبجی که هست دیگه نیازی نی منم باشم خاله هم خندید گفت ای گشادنیشخند

ولی بعدش فهمید حالم جالب نیست و اوضام خَط خَطیه توصیه های پزشکی نمودید و

فوری نمازشونو خوندن و رفتن دکتر چون وقته دکترشون ساعت 1 ظهر بودهیپنوتیزم

من بمیرمم حاضر نیستم ظهر برم دکتر اونم تو این گرما

البته در اصل وقتشون ماله عصر بود اما چون شوهرخاله کار داره و عصر باید برن

به منشی گفت ما مسافریم و عصر بلیط اتوبوس داریم و اینا دیگه منشیه گفت

ساعت 1 ظهر اینجا باشینخنثی تا رفتن بیرون منم زودی روسری و حجاب مجابو کشفش کردم و

پریدم پای نت ...

امروزم اصن نتونستم بِدَرسم همش بیحال دراز کشیده بود ظهرم به زور و

هِن هِن کنون مثه پیرزنا ازجام پاشدم و به مامان کمک کردم برا ناهارخنثی

ظرفای شام دیشبم که هرکار کردم دیدم اصن نمیتونم وایسَم بشورم

مامان طفلی خودش همه رو شست ظرفای صبحونه رو هم خاله زحمتشو کشید

ظرفای ناهارو هم حالا میچِپونم به یکیشون یا نه اصن

بینشون تقسیم کار میکنم میگم خاله کف مالیشون کنه و

مامان آب بکشه .کار اصلی رو هم که نظارت بر اموره خودم انجام میدم

خوبه نه؟؟39392_gambo.gif

اَصَن هلاکه تقسیم کار کردنمَم .اَصَنَم پُررو نیستم تازشمنیشخند

فکر کنم دیگه باس برم تو خونه سالمندان برا خودم جا رِزرو کنم57751_connie_oldman_cl.gif