این پست طولانی بود چرت و پرتم بود و خوندنش برا چشماتون ضرر داشت

برا همین گذاشتمش تو اَندرونی که زیاد چشمتونو نزنه


تا دیروز همش خودمو سرزنش میکردم چرا نفرِ سوم شدم و اول نشدم که بدونِ کنکور برم ارشد

درصورتی که اگه فقط چند صدُم معدلم بیشتر میشد و فقط یکم بیشتر تلاش میکردم و

سرم با نشینمنگاهم پنالتی نمیزد اول میشدم اما

صبح که خوب فکر کردم دیدم کنکور برام لازمه و با خودم گفتم خوب شد اول نشدم حتما یه صلاحی هست

چون خودمو میشناسم و میدونم اعتماد به نفس خیلی کمه و زود ناامید میشم و اگر قرار بود

کنکور ندم و بدون کنکور برم ارشد تا اَبد همش با خودم کَلَنجار میرفتم که ایا اگر قرار بود کنکور بدم و برم ارشد بازم

قبول میشدم و همینجایی که هستم الانم بودم یا نه و هی به خودم میگفتم خاک تو سرت که عُرضه ی تلاش کردن نداشتی

و وقتی به بقیه که با کنکور اومدن نشستن سرکلاس ارشد نشستن نگاه میکردم با خودم میگفتم

خوش بحالشون که اینقدر قوی بودن که تو کنکور تونستن قبول شن اما من شانس آوردم که الان اینجام و خاک اَندر مخم

پس همون بهتر که بشینم درس بخونم و کنکور بدم و این همه بعدش به خودم سرکوفت نزنم

هرچند اصن نمیدونم از پسش برمیام و قبول میشم یا نه اما حداقل تلاشمو کردم

و اعتماد به نفسم در آینده دچار سرکوفت نشده

اگه قبول نشم اعتماد به نفسم کمتر ضربه میخوره تا این که بدون کنکور و از روی معدل بخوام برم ارشد

چون اگه از رو معدل میرفتم احساس طُفیلی بودن بهم دست میداد

خدا خرو شناخته شاخش نداده.اوایل خیلی ناراحت بودم که چرا الف که نمره های اختصاصیش همه ش

از من و ف کمتره و اصنم استعداد نداره و  فقط درسا رو برا امتحان حفظ میکنه و ترم بعد هیچکدومش یادش نی فقط

بخاطر یه ترم تابستونه ی اضافی تر و خرخونی تو درسای انقلاب و اندیشه و این چیزا

با فقط چندصدم اختلاف باید اول شه.خودِ استادا هم زیاد از این مسئله راضی نبودن

اما امروز خداروشکر کردم که من جای الف نیستم چون اصن دلم نمیخواد یکم عمر

به خودم و تواناییم شک داشته باشم و خودمو با بقیه مقایسه کنم و

هی از خودم بپرسم اگه کنکور میدادم عایا قبول میشدم؟؟؟

کنکور ارشد برای روحیه و اعتماد به نفسم و پیدا کردن خودم لازمه خصوصا این که مجبورم برای

درس خوندن برنامه ریزی کنم و یادبگیرم برنامه داشته باشم تو کارام

چون تا قبل از این آدم بی برنامه ای بودم و حتی تو دبیرستان هم برای کنکور

مشاور مدرسه برام برنامه مینوشت و من خودم یاد نگرفته بودم به خودم اعتماد داشته باشم و

برای زندگیم برنامه ریزی کنم.کنکور برای زندگی آینده م خیلی لازمه بخصوص الان که

مشاور مدرسه نیست که هی غصه مو بخوره و نگرانم باشه آخه خیلی نگران من بود

هیچ وقت اعتماد به نفس نداشتم و همیشه فکر میکردم آدم بی استعدادیَم و بقیه از من بهترن

و اعتماد بنفسم صفر بود تا این که تو دانشگاه یه ترم شدم نفر اول تا قبل از اون

فکر میکردم محاله یه روز جزو 5نفر اول باشم و حوصله تلاش نداشتم

اما اون وقت فهمیدم از خیلیا باهوشترم تلاشمو بیشتر کردم از اون روز هر ترم بین اول تا سوم کلاسمون بودم

فاطمه خیلی برام خوشحال بود و میگفت تو خیلی هوشت خوبه ولی اعتماد بنفس نداری

میگفت تو توی درسایی 20 و 19 میشی که نفرای اول کلاس نمیتونن این نمره رو بیارن

اونم با استاد "خ" که خیلی سخته نمره بالا آورد تو درساش و الف و ف که اول میشن همش

از درسای عمومی میان بالا بهم میگفت خاک تو سرت یکم اعتماد بنفس داشته باش و

موج منفی نده به خودت موقع امتحانا وقتی درسایی که همه مشکل داشتن اما من به فاطمه میگفتم

من فهمیدمش زیادم سخت نی و براش توضیح میدادم خیلی ذوق میکرد و بهم میگفت آفرین

وقتی نوع درس خوندنمو دید گفت از تابستون مثه آدم باید درس بخونی تا بری ارشد

الانم منو الهه و فاطمه داریم سه تایی همو راهنمایی میکنیم و درس میخونیم برا ارشد

فاطمه اعتماد بنفسش زیاده طوری که من بهش میگم قُلمبه ی اعتماد بنفس و یا

اعتماد بنفس قُلمبه یا کمپوتِ اعتمادبنفس حتی گاهی دچار اعتماد بنفس کاذبم میشه

بجاش منو الهه اعتماد بنفسمون کمه الهه که از منم کمتره برا همین

تقسیم کار کردیم قراره فاطمه یکم از اعتماد بنفسشو بده به منو الهه تا

دچار اعتماد بنفس کاذب نشه و گند نزنه و ما هم امیدوارتر شیم به خودمون و استرسمون کم شه

بجاش منو الهه هم یکم به فاطمه استرس بدیم تا

زیادی بخاطر اعتماد بنفسش بیخیال نشه و بشینه مثه اِنسون درس بخونه

از ترم 5 تا ترم آخر از این روش استفاده کردیم تا حالا که خوب جواب داده و موثر بوده

سه کله پوکیم مانیشخند

خلاصه امروز خوشحال شدم که اول نشدم و قراره کنکور بدم

خدایا به داده ها و نداده هات شکر