من نمیدونم چرا این کِرمِ درونم نمیتونه آروم بگیره و هی میخواد وول بخوره

یعنیا یه ساعت نمیتونم مثِ انسان بشینم یه جا. حتما باید یه کرمی بریزونَم

مثلا نشستم درس بوخونم بعد یه مبحث که میخونم مثِ کِشِ تُمبان از جا دَر میرم

یه موشکم درست کردم هروقت میرم تو اتاق بدرسم اول این موشکه رو به پرواز درمیارونَم بعد میشینم سرِ درس

هروقتم دارم از اتاق خارج میشم بازم این موشکه رو میپروازونم و بعد میرم بیرون یه دوری میزنم برمیگردم

درسمم میخونماااااا اما خب به احساساتِ کِرمِ درونمم توجه مینِمویَم بچه عقده ای نشه یه وَخت

ولی خو دیگه دارم عَ دستش خسته میشم فِرتِ وقتمو(زمانِ تلف شده) برده بالا لامصب

هی مُخوام بهش سَم بدم بخوره مُرده شه دلوم نمیاد وقتی به چشماش نگاه میکنم التماسو توش میبینمنگران

از صبح دارم سلولی میخونم هر مبحثی که خوندم یه دورم موشک بازی کردم

یه ذره دیگه مونده تا پایانِ فصل بعدش میرم زبون موخونم

اینم عکسِ کِرمِ درونمخنثی:

از وقتی دارم درس میخونم اینَم عینکی شده فکر کنم اینم مُخاد عَرشد قبول شه

 

+هنوزم دعا برای آلبالو جونم یادتون نره

ممنونم