بفرماهید اَندرونی


دیشب همش خوابِ کنکور اَرشد دیدمنیشخند خواب دیدم دفترچه سوالا دستم بود

ریلکس تو خونه تکیه داده بودم به پشتی داشتم جواب میدادم بعد خسته شدم

رفتم تو سالن امتحانات قاطی بروبَچ سوالا رو جواب بدم بعد امتحانشم جوری بود که

اصن راحت بودیم باهم میحرفیدیم بعدم وقته تحویل دادنه برگه ها هم فردا ظهرش ساعت 12 بود

الهه اومد کنارم ریلکس باهم حرفیدیم

بعد خیلی ریلکس همه برا خودشون داشتن جواب میدادن حرف میزدن خیلی باحال بود

بعدم همه خسته شدیم دفترچه سوالارو گذاشتیم تو کیفمون بریم خونه حلش کنیمقهقهه

بعد من تاکسی گرفتم برم خونه درحالیکه برا اومدن اصن تاکسی نبود اتاق بغلیه خونمون

تبدیل به سالن شده بود بعد برا رفتن تاکسی بود وسوار تاکسی بودم خخخخ

سحرو و چندتا از دوستامم سواره یه آژانس دیگه بودن بعد سحر بهم گفت

تو چرا دیگه امتحان میدی تو که سلولی-مولکولی قبول شدی منم تو دلم میگفتم نه

من ژنتیک میخوام سلولی دوس ندارم خخخخقهقههای خداااااااا دمت گرم واقعا فضام عوض شد

بعد که بیدار شدم به خودم گفتم: نه تو رو خدا جونه ما اینبار رو قبول کن

برو سلولی مولکولی روشونو زمین ننداز گناه دارنقهقهه

خواب دیدنمونم عینه انسون نیخنثی

ظهر بابا برام کتابی رو که میخواست گرفته بود البته 3تا بودبقیه شو نیاورده بودن هنو

بعد همونی هم که گرفته بود اونی نبود که من میخواستمنیشخند هیچی دیگه باس میرفتیم

پس بدیم سر راه اول با بابا رفتیم سره یه زمینی که ماله دوسته بابا بود و از بابا

خواسته بود بره براش مترش کنه چون خودش اینجا نیست

بعد پشته اون زمینه یه خونه بود که افغانی ها توش زندگی میکردن و باید از جلو خونه اوناهم

متر میگرفتیم بعد بچه هاشون همه اومدن بیرون شمردمشون 7تا بودن خیلی ناناز و خوشگل بودن دوسشون داشتم

دوتا دخترهم بودن هی به من نگاه میکردن و پچ پچ میکردن بعد کم کم اومدن کنارم باهاشون دوست شدم

با همون لهجه شون ازم پرسیدن اسمت چیه؟

منم گفتم بعد من اسمشونو پرسیدم یکی شهناز بود یکی زهرا بهشون گفتم اسماتون قشنگه

اوناهم لبخند زدن فکرکنم حدود 13-14سالشون بود ناناز بودن دوسشون داشتم

کلی هم با بچه کوشولوشون که اونم خیلی گوگولی بود بازی کردم و میخندید ناز بود

یکیشونم برام زبون درآورد منم بهش لبخند زدملبخندپسراشونم به بابا تو متر کردن کمک کردن

بعدم که داشتیم برمیگشتیم با اون دوتا دختراشون بای بای کردم  اوناهم برام بای بای کردن و

خلاصه دوسشون داشتم

بعدم رفتیم کتابو پس دادم گفت اونی که من میخوام هنو نیاورده

بعد رو به رو کتاب فروشی یه مغازه ذرت مکزیکی بود و مامان به بابا گفت براشون

ذرت بگیر ذرتای اینجا رو هم امتحان کنن ببینیم شاید اینجا هم خوب بود

چون من فقط و فقط از یه مغازه ی خاص ذرت میگیرم و فقطم ذرتای اونجا رو دوس دارم

و همیشه مجبورن کلی راه برن تا بریم از همون مغازه ی خاص ذرت بگیریم برا همین

مامان میخواست ثابت کنه که نه ذرتای جاهای دیگه هم خوبه اما بهش ثابت شد که

حق با منه و ذرتای اون مغازه از همه جا بهتره و قیمتشم مناسب تره

اینجایی که رفتیم هم مزه ش بهم نچسبید هم گرونتر بود

همش با خودم میگم خداکنه تا وقتی من تو این شهرم و زنده ام این مغازه هم باشه و

جمع نکنه بره من بی ذرت بمونمخنثی چون فقط ذرت مکزیکی های اون مغازه رو دوس دارم ولاغیر

خدایا خودت حفظش کن

الهی بمیرم برا خودم چه دغدغه هایی دارما نُچ نُچ نُچ

خداوند اول ذرت مکزیکی رو و بعدم لباشک رو حفظ بفرمایَد

آمینفرشتهآ بُمب... آنارنجک ...

 

+امروز فصلِ دومِ سلولی رو که یکمش مونده بود تموم کردم بیوشیمی رو هم ایشالا عَ فردا شروع میکنم

آخره شبم باید یکم زبان بخون