همچنان مشغول مهمانداری میباشیم بسی نیز با خاله جان خوش میگذرانیم

با داداشی نشستیم یه برنامه ی توپ و البته سنگین ریختیم برای عَرشدمخنثی

البته با استراحت و تفریحو اینا ولی خو نسبت به برنامه قبلیم سنگینتره

داداشی با دوستش که رتبه 1 ارشد شده بود مشورت کرد برام و اومد خونه

نشستیم یه برنامه ریختوندیم برنامه م از 8 شهریور به طور جدی شروع میشه و

کمتر میتونم بیام نت ولی میام.

داداشی جانمان را بسی میدوستیمقلب امروز آهنگه" عشق احساسه" از بنیامین رو گذاشته بود

و دوتایی رو صندلی قِر افتاد تو کمرمون آبجی کوچیکه هم که همیشه جَوگیره بهمون اضافه شد و

روم به تیفال قِرقِر کردیم و نانای کردیم داداشی خیلی باحال و خنده دار نانای میکنه و مسخره بازی درمیاره

هی نیز به ما گوشزد مینمویه که هوی نری پای کامپیوتر برو سره دَرست الان که اینجام داداشی خان

رفته با دوستش یه سری کتاب بگیره اونم میخواد همراه با من ارشد بوخونه خدا رحم کنه دوتایی کنار هم خخخخ

موقع امتحانا کنار هم میدرسیدیم هی من اونو دعبا میکردم هی اون منو که مثلا بدرسیم قهقهه

الانم باز همون آش و همون کاسهنیشخند بیچاره مامانینیشخند

طفلک مامانی رو دیروز بردیم دکتر اِم آر آیش رو نشون داد و گفتن دیسک خفیف داره و باید فقط

استراحت کنه بنابراین کارای خونه بامنه و سعی میکنم نسبت به قبل بیشتر همکاری کنمو

علاوه بر درس خوندن کارای خونه رو هم انجام بدم ...

تازگیا حین درس خوندن یه ورزش اجباری هم میکنم چون مهتابی اتاقم استارتش خراب شده و

روشن نمیشه باید استارتشو بچرخونم دستکاری کنم تا روشن شه برا همین هروقت میرم

سرِ درس اول کلیدبرقو میزنم بعد میرم بالای صندلی از بالای صندلی میرم رو میز و

استارت مهتابی رو اَنگول میکنم روشن میشه بعد از رو میز میام رو صندلی از صندلی میرم پایین

البته صبحا این ورزش صورت نمیگیره چون به لامپ نیاز نی اما از غروب به بعد تقریبا4-5باری

این عمل تکرار میشه گاهی موقع انجام این حرکتِ بَرزشی موشک کاغذی رو هم که ساختوندَم با خودم میبرم

بالای میز و از ارتفاع بالا پروازش میدم که اوج بگیرهنیشخند آی اَم شیرین عقل

همچنان نیز اَمرخطیر آشپزی با بنده ست ظهر خورش بادمجون ساختوندم

    

الان سوپ گذاشتم تا شب جا بیفته فکر کنم یه گندایی زدم و رُبش زیاد شده

باید با روش ماست مالیزِیشِن ماست مالیش کنم

بخدا گفتم:

 " بیا جهان را قسمت کنیم،

 آسمون واسه من ابراش مال تو،

دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".

خدا خندید و گفت:

" بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "

(حسین پناهی)

بعدا نوشت:

الان رفتم وضو بگیرم نماز بخونم خیرِ سرم(تُف و خِلط به ریا) بعد این آبجیه سه نقطه م همون آهنگ عشق احساسه رو

گذاشت این خاله ی سه نقطه تَرمونم شروع کرد به نانای کردن آبجی هم همراش شد

منم دیگه...خجالت بعد این خاله یه حرکتایی درمیاورد از خودش ما میخواستیم تقلید کنیم میشدیم شبیه دلقکقهقهه

بعد مامان اومد داخل دعبام کرد که چرا رُب سوپا رو زیاد ریختی بهش گفتم بِلِش کن

برو وسط نانای کن دیسک کمرت بره سرجاش این مادره گرامی هم شروع کرد به اَدای نانای درآوردن و مسخره بازی

کلی خندیدیمقهقهه

بعدم رفتم یه آمپول زدم به باباهی یه دونه هم به مامانبزرگ جیگمَلَم دوبله جَلا یافتیدنیشخند

اَستَخفورِلا کو این تسبیحای من؟؟؟؟؟؟؟یه مشت منحرف دورِ منو گرفتنخجالت

با وضو فقط نانای نکرده بودیم که امشب کردیم.

اگه خدا آخرش نزد به کمرم .خودایا غیلط خوردم نیشخند