344.به خود آی

نه مرادم، نه مریدم

نه کلامم، نه پیامم

نه سلامم، نه علیکم

نه سپیدم، نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی و تو دانی

نه سمایم، نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته و نه بَرده ی دینم

نه چنان چشمه آبم، نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه سفیرم، نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم

نه چنین بوده سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم ,نه نوشتم ...

بلکه؛ از صبح ازل با قلم نور نوشتند:

حقیقت نه به رنگ است و نه بو

نه به های است و نه هو

نه به این است و نه او

نه به جام و نه سبو

گر به این نقطه رسیدی...

به تو آهسته و سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی جز من و تو نشنود این راز گهربار جهان را:

آنچه گفتند و سرودند

تو آنی، خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی، تو همانی ...

که همه عمر به دنبال خودت، نعره زنانی و ندانی

و ندانی و ندانی

که تو آن نقطه ی عشقی و تو اسرار نهانی

همه جایی تو نه یک جا، همه پایی تو ...نه یک پا

همه ای، با همه ای، بی همه ای، همهمه ای تو

تو سکوتی، تو خود باغ بهشتی، ملکوتی

تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی

به تو سوگند

گر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی

در همه افلاک خدایی ...

نه که جزئی نه که چون آب در اندام سبوئی

خود اوئی

به خود آی

تا به در خانه ی متروکه‌ی هر عابد و زاهد به گدایی ننشینی و

به جز روشنی و شعشعه ی پرتو خود هیچ نبینی وگل وصل بچینی

به خود آی ...

"علی حیدری"

/ 0 نظر / 36 بازدید