78.

داداشی جونم کارآموزیش 4شنبه هفته قبل تموم شده بود و خونه ی مامان بزرگ بود و

قرار بود شنبه با مامانبزرگ برگرده بیاد خونهقلب صبح شنبه اومدن من رفتم جلوی در استقبالشون

داداشی اومد بعدم با مامانبزرگ روبوسی کردیم حین رو بوسی دیدم عِ آخ جوووووووون

خاله وسطی رو هم با خودشون آوردن اونم بدونه شوهرشنیشخند کلی ذوق کردم و پریدم بغلش

بعدم یکم نشستیم و حرفیدیم همین که من پا شدم برم تو اتاقم یکم درس بخونم مامانم اومد و

خِفتَم کرد و چون اون روز برنجام کم نمک شده بود جریمه م کرد گفت همه ی زندگی که درس نیست

بدو برو تو آشپزخونه برای مهمونا ناهار درست کن ببینم این هفته هر روز ناهار با توئه

تا تو باشی یادبگیری و مهمون که اومد موقع غذا پختن استرس نگیری گند بزنیخنثی

هیچی دیگه شوتم کرد تو آشپزخونه گفت امروز قرمه سبزی میپزی خودشم رفت کنار مامان جون و خواهر جونش

منم چاره ای نداشتم جز اطاعت و ناهار پختم سالادم ساختوندَم خداییش این بار عالی شده بود

همه چیش به اندازه بود کلی ذوق کردم البته یکم آبلیموی خورش کم بود بعد بهش اضافه کردم نیشخند

مامانمم بهم امیدوار شد بنده خدا

عصر دراز کشیده بودیم یهو یادم اومد تولد مامانمهقلب

پریدم تو آشپزخونه بوس بوسش کردم و تولدشو تبریک گفتم(من اولین نفری بودم که تبریک گفتم بعد بابا و آبجی و اینا)

عصر هم میخواستن برن بیرون من گفتم نمیام میخوام یکم استراحت کنم و بعد درس بخونم

خاله خانم نذاشت و یه جوری التماس کرد که بیا اصن دلم بِرِشته شد

تازه میخواستم کادوی تولدم برای مامان بگیرونَم با این که خسته بودم پاشدم لباس پوشیدم و رفتیم

بعد منو خاله و آبجی از بقیه جدا شدیم رفتیم با آبجی به صورت شریکی برای مامان

هدیه ی تولد گرفتیم بعدم 3تا بستنی گرفتیم زدیم کُنجِ معده و منتظر شدیم بقیه کارشون تموم شه و برگردیم

شبم کادوی مامان رو بهش دادیم باباهم قرار بود امروز براش کادو بگیرهنیشخند

امروزم باز همه رفتن بیرون من تو خونه تک و تنها موندم درس بخونم و ناهار درست کنم

امروز مامان خانم اَمر فرمودن چلو کباب درست کنم مایه ی کباب رو آماده کردم اومدم اینجا

برم یکم درس بخونم ظهرم برم پیِ آشپزی .

خاله هم بهم گفت اون تصمیمم که بخاطرش ناراحت بودم کاملا درست بوده و بهم دلداری داد

اگر روزی دلم گرفت ...

 یادم باشد که خدا با من است ...

که فرشته‌ها برایم دعا می کنند ...

که ستاره‌ها شب را برایم روشن خواهند کرد ......

یادم باشد که قاصدکی در راه است ... که بهار نزدیک است ...

که فردا منتظرم می‌ماند ...

که من راه رفتن می دانم و دویدن ...

و جاده ها قدمهایم را شماره خواهند کرد...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد ...

که خدای من اینجاست همین نزدیکی‌ها...... و من ، تنها نیستم ...

/ 10 نظر / 7 بازدید
پوریا

گفتم خدایا دلم گرفته؛گفت از من؟ گفتم خدایا از همه دلگیرم؛گفت حتی من؟ گفتم خدایا چقدر دوری؛گفت تو یا من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند؛گفت پیش از من؟ گفتم نگران روزیم؛گفت آن با من. گفتم خیلی تنهایم؛گفت تنهاتر از من؟ گفتم درون قلبم خالیست؛گفت پرش کن از عشق من. گفتم دست نیاز دارم؛گفت بگیر دست من. گفتم از تو خیلی دورم؛گفت من از تو نه. گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟گفت با یاد من. گفتم خدایا کمک خواستم؛گفت غیر از من؟ گفتم خدایا دوستت دارم؛گفت بیشتر از من؟ گفتم با این همه مشکل چه کنم؟گفت توکل به من. گفتم هیچ کسی کنارم نمانده؛گفت بجز من. گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟گفت چون من از تو هستم و تو از من.

وحید53

همه ی رویداد ها زیباست فرصتی ست برای زیبا بودن اگه درست استفاده بشه

علی

ای بابا اشپزیو استرس؟

علی

خبری از ذرت نبود. چه عجب

علی

اخرشو خیلی زیبا تموم کردی خدای من اینجاست همین نزدیکی ها....ومن تنها نیستم

علی

بی صبرانه منتظر پستهای زیباتون هستم البته با چاشنی ذرت مکزیکی

علی

بازم مرسی که سرزدین[گل][گل][گل][گل]

Ahmad

خدا رو شکر که غذاتون خوب شد

Ahmad

ولی نی تونسید یه کم در مورد مضرات نمک بگید [نیشخند]

نخل کویر

سیمین بهبهانی وصیت کرده ام بعد ازمرگم ،همراه من دونا فنجان چای هم دفن کنند!!شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید... به هرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش... همانهایی که بی اجازه وارد شدند خودخواهانه قضاوت کردندبی مقدمه شکستند وبی خداحافظی رفتند. اگه لطف کردی اومدی وبم تو نظر سنجی هم شرکت کردی ممنون میشم