275.عشق شُرشُر میباره

امروز صبح بازم دلم شکست...بغض داشت خفه م میکرد...نمیدونم من این روزا زودرنج شدم یا همه ی عوامل دست به هم دست هم دادن

که هی حال منو بگیرن..خلاصه هرچی بود دیگه داشتم داغون میشدم طاقت نداشتم آخرشم دراز کشیدم و

پتو روکشیدم رو سرم .هروقت ناراحتم و بغض دارم بابایی سریع میفهمه حتی از مامان هم سریع تر..

از بچگی یادمه همیشه بابایی بیشتر از مامانی منو درک میکنه نه که مامانم درکم نکنه ولی بابام یه جور خاص تری

بهم نزدیک تره و تقریبا روحیه هامون مثه همه و سریع میفهمه کی غم دارم کی واقعا شادم کی میخوام گریه کنم

بدون این که بهش بگم خودش سریع میفهمه هیچ کس تا حالا مثل بابام نتونسته منو درک کنه و بفهمه

فقط اون میفهمه کی حرفه زبونم با حرف دلم یکیه و کی نیست...مامانی هم خیلی ماه و مهربونه ولی خب

نمیتونه مثه بابا از ته قلبم خبر دار شه یا مثل بابا آرومم کنه رَوش آروم کردنش با بابام فرق داره....به قول بابام:

روح منو بابایی یه جورایی به هم گره خورده میگه قلبم بهم خبر میده که کِی چته و چه احساسی داری...

امروزم فقط بابایی فهمید که

بغض دارم تا دید رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم سریع اومد کنارم ...میخواست شادم کنه...اونقدر داغون بودم که

پتو رو کشیدم رو سرم و با هر کلمه ای که بابا میگفت آروم آروم گریه میکردم و اشک میریختم اما نمیذاشتم صدام دربیاد و بابا بفهمه

هی باهام شوخی کرد هی حرف زد و قربون صدقه م رفت ولی من فقط داشتم اشک میریختم خواست پتو رو

از روم بکشه کنار ترسیدم اشکامو ببینه نذاشتم ...تند تند اشکامو پاک کردم که اگه یه وقت صورتمو دید نفهمه

دلم برا بابایی سوخت طفلی هی گفت قربونه دخترم برم عزیزدله بابا خوشگله بابا دختره بابا قربونت برم من

اصلا میخوای شب دوتایی باهم بریم بیرون؟گفتم نه...گفت اصن میخوای بریم ذرت مکزیکی؟؟؟گفتم نه..گفت

چرا نه؟؟بخاطر آلرژیت نه؟؟الکی گفتم اوهوم..دست کشید تو موهام و نازم کرد گفت بابا رو یه بوس میکنی؟؟

گفتم نوچ...گفت یه بوسه کوچولو.. گفتم الان نه...اونم طفلی هی بیشتر قربون صدقه م رفت و دست کشید تو موهام و

همش گفت دردوبلات به جونم دختره عزیزه بابا و هی قلقلکم دادم که بخندم..

دلم میخواست صورتمو از زیر پتو بیارم بیرون بغلش کنم بوسش کنم اما نمیخواستم بفهمه اشک ریختم برای همینم

هیچ کاری نکردم...اونم فهمید میخوام یکم تنها باشم درحالی که قربون صدقه م میرفت از اتاق رفت بیرون

آبجی کوچیکه اومد تو اتاقم گفت:آبجی باهام قهری؟؟گفتم:نه.. گفت پس چرا بهم محل نمیذاری؟؟؟

منظورش این بود چرا شنگول نیستم و سر به سرش نمیذارم...گفتم یکم حوصله ندارم...طفلی آبجی کوشولو :(

دلم میخواست بغضمو بترکونم گریه کنم اما نتونستم ..بغضمو قورت دادم اشکامو پاک کردم...

سر و صورتمو مرتب کردم که نفهمن گریه کردم و رفتم بیرون از اتاق که بابایی غصه نخوره و بفهمه که حالم خوبه

حتی حرف هم زدم که وانمود کنم چیزیم نیست و خوبم ...یه چای ریختم رفتم نزدیک بابایی خوردم

که خیالش راحت شه خوبم...مامانی هم فهمیده بود زیاد رو به راه نیستم

برای همین هی باهام شوخی کرد و شیرین بازی درآورد تا منو بخندونه آخر نیشم باز شد :)

الانم دلم داره برا بابایی پَرپَر میزنه...برا مهربونیش برای اینقدر ماه و عزیز بودنش...برای این که اینقدر خوب منو میفهمه

همیشه بابایی منو فهمیده همیشه هوامو داشته همیشه میدونسته روحیه ی من با روحیه ی بقیه ی اعضای خانواده فرق داره

همیشه بلد بوده چطوری آرومم کنه و دلمو به دست بیاره ...دلم میخواد برم بوسش کنم....اما میترسم موقع بوس کردنش

بغضم بترکه و گریه م بگیره ..اومدم اینا رو بنویسم که هم آروم تر شم و بتونم خودمو کنترل کنم و برم بابایی رو بوس کنم

و هم این که اینا رو ثبت کنم و یادم بمونه چه خانواده ی ماه و مهربونی دارم چه باباییه ماه و مامانه بی نظیری دارم

چه آبجی کوچولوی دل رحم و داداش با معرفتی دارم....خدایا شکرت بخاطر این نعمت بزرگ

شکرت به خاطر این باباییه فرشته "بابای من بهترین بابای دنیاست"شکرت بخاطر این مامانیه مهربون و

شیرین و دوست داشتنی ...شکرت خداجون....

اصلا مگه میشه با وجود دیدن این همه جیگر بودن و نفس وبودن و فرشته بودن مامانی بابایی من حالم خوب نشه؟؟

اصلا دیگه بغضم تموم شد...دلم خالیه خالی شد...چند روزی بود هی بغضمو قورت داده بودم هی خندیده بودم

هی سعی کرده بودم شنگول باشم و جلوی بغضمو بگیرم اما امروز با این که هنوز نگهش داشتم

ولی بادیدنه این همه خوبی و عشقه خانواده م یادم رفت بغضمو...خدایا شکرت...من خیلی خوشبختم خیلی...

بهترین مامان بابای دنیا رو دارم....خدایا برام حفظشون کن این دوتا فرشته رو...

اوخ دیگه طاقت ندارم میخوام زودتر برم باباییمو محکم بغل کنم و بوسش کنم و مامانی رو هم

ماچ مال کنم :)))))))

+خدایا شکرت:*

 

http://s3.picofile.com/file/7878059137/77.jpg

/ 12 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
pesarak

سلام. ی داستانی داره تا رسیدن ب وبلاگ شما.ی نفری بود چن دفعه پیام میداد رفتم وبلاگش ذز نظرات اون ی نفر دیگه از نظرات اون ی نفر دیگه ب وبلاگ شما.میخواستم صفحه ام ببندم ک خوندم مطالبتونو .ی سبک دارید تو نوشتناتون.موفق باشید

مریم

یه عالمه برات نظر نوشتم چرا ارسال نشدهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟

مریم

خدا برای هم حفظتون کنه منم با آقاجونم خیلی دوست بودیم... یادش بخیر دلم براشون تنگ شده هیشکی خونواده ی آدم نمیشه... هروقت دلت میگیره تو بغل باباجونت گریه کن و بعدم دستش و ببوس...

آمیتیس

آخی, چقد لوسی تو هوو جونم. قربون دل کوچیکت برم من[ماچ][ماچ][بغل] امیدوارم گذشت زمان محبت رو از خونوادت دور نکنه و همیشه مث الان عاشق هم باشید ....

پسرک

سلام تو ج کامنتتون.بله خیلیلی پنجره باز شد تا رسید وبلاگتون.بعضی از حرفارو فقط تلخ نوشت تا تلخیش از یاد بره سر همونه هیچ موقعه نظراته وبلاگمو نشون نمیدم.هیچ وقت تا کسی سو برداشت نکنه.چ خوب تاریخ تولدتون اسمه وبلاگتونه.تیر ماهی؟؟؟دقیقا 384 روز بزرگترید از من.فقط مطالبتون طولانی منم وسطاش بخدا نفس کم میارم ولی قشنگی مطلب نمیزاره جداشم.موفق باشید

آمیتیس

بلی بلی,بسیار هم لوس بیدی. لوس در فرهنگ لغات من دختری است ناز و با عشوهو تو دل برو که هی خودش را برای دیگران لوس میکند. از نظر من خیلی هم لوسی. عاششششششقتم[ماچ][بغل][بغل]

آمیتیس

اوهوم اوهوم. من نیز بسی لوس تشریف دارم.[نیشخند] ای جاااااااانم, عزیزکم [بغل][ماچ][بغل][ماچ][ماچ]

شهريار

دخترا كلا باباي هستن و همديگرم بهتر درك مي كنن بر عكس پسرا ماماني چون خودم اينجوريم خودمم مي خوام ايشالا خدا بهم بعد دختر بده مخصوصا اوليش كلا عاشق باباتم [لبخند]

Ahmad

خدا حفظشون کنه [لبخند]