305.حلول ملکوتیه روی ماه رها

من آمده ام وای وای من آمده ام...دیر آمده ام وای وای دیر آمده ام...قاچاقی آمده ام وای وای قاچاقی آمده ام

باسلام رها هستم یه معتاد از24 فروردین پاکم پزشک معالجمم مامان خانمه

عررررررررررررر خدا میدونه چقدر دلم برا تک تکتون تنگه دیگه مرزه دق کردنم ...معتادتون شدم نامردااا

این مامان خانم نمیذاشت نتو شارژ کنم آخر گولش زدم به بهانه ی دانلود سوال کنکور نتو شارژ کردم بعدم دستم رو شده

فهمیده با موس برداشتن کاری از پیش نمیبره و بنده دارم تو کار با کیبرد مهارت میابم لذا مودمو ورمیداره اصن یه وعضی

همش تو فکر شماها و اینجا بودم این مدت...خیلی از کامنتا رو هنوز نتونستم بخونم فقط چندتا کامنت اول رو تونستم بخونم

چون مادره گرام هی میاد مث عزرائیل رو سرم نازل میشه من مجبورم زارت اینجا رو قایم کنم بپرم سمت

صفحه دانلود سوالات کنکور و سایت دانشگاه و سنجش و اینا

گفتم یه آپ بکنم اعلام موجودیت کنم بدونین زنده ام هنوز با تنفسم اتمسفرو آلوده میکنم و اینا

عرضم به طولتون این مدت یه سری اتفاقات افتاد که دیگه بیات شده و نمینویسمشون

ولی یه سریاشو مینویسم

خاله کوچیکه هنوز بستری نشده و همراه با مامانبزرگ و دایی وسطی و پسره دایی بزرگه و بابای من تهرانن و

مشغول کارای چکاپ و دکتر و این حرفا بعد از این کارا تازه وقت میدن برا پیوند

روزی هم که خاله رفت تهران من بغض کرده بودم از بس وابسته ش شدم این مدتی که خونه مون بوده..

از اون بدتر بابام رفته همراشون و من هم  بخاطر بابام دلم هی تنگ میشه هم خاله اصن یه وعضی

دو روز پیش هم یه اتفاقی برام افتاد که خیلی ترسیده بودم و از ساعت 5 عصر تا 9 شب سرمو فرو کرده بودم

توی بالشم و اشک میریختم خیلی روز بدی بود خیلی ..همش از خدا کمک میخواستم و میگفتم

خدایا معجزه تو نشونم بده کمکم کن تنهام نذار میترسم ولی مامانم هی بهم میخندید میگفت من مطمئنم

همه چی درست میشه و چیزی نیست و خیلی ریلکس بود اما من داشتم میمُردم از استرس

داداشمم که اومد خونه تا گفت چی شده من زدم زیر گریه اونم خیلی جدی باهام حرفید گفت هیچی نیست

من مطمئنم چیزی نیست تو زیادی سخت میگیری همه ی زندگیتو سخت میگیری همش استرس و نگرانی

ول کن بابا هیچی نیست خلاصه ساعت 11 شب همه چی تموم شد و خوب شد و من انقدر خوشحال بودم

که هی زیر لب آواز میخوندم و میخندیدم و خداروشکر میکردم هی میگفتم خدایا شکرت که کمکم کردی

یه بار دیگه معجزه تو نشونم دادی مامانمم هی میگفت دیدی گفتم هیچی نیست من از این

چیزا زیاد تو زندگی دیدم تو هنوز خامی و بی تجربه زود با اینجور چیزا گریون میشی ولی من اونقدر

دیدم که میدونم هیچی نیست و گریه نداره و درست میشه داداشی هم برام بستنی خرید

خلاصه با اون اتفاق فهمیدم من خیلی هم خوب و ماهم اصن فهمیدم نباید ناشکری کنم و باید قدر خودمو بدونم

از اون روز به بعد خیلی خودمو بیشتر دوست دارم و هی جلوی آینه قربون صدقه خودم میرم و خداروشکر میکنم

حتی درمواردی خودمو بوسم میکنم(خودشیفته هم اون مماختونه) از اون روز فهمیدم باید از اینی که

هستم راضی باشم و هی غُر نزنم یه جورایی حس کردم خدا میخواست بهم تلنگر بزنه بگه اینقدر

از خودت بدت نیاد خودتو دوس داشته باش و شاکر باش با اون اتفاق همون عصر هی میگفتم خدایا

کمکم کن حالا میفهمم ناشکر بودم و قدر نمیدونستم خلاصه کلی آبغوره گرفتم و هی از خدا کمک خواستم

و خدا هم کمکم کرد و همه چی طی چند ساعت تموم شد فقط من درس عبرت گرفتم و خدارو هر روز

شکر میکنم و خودمو دوس دارم و از خدا ممنونم که سالمم و سلامتم ...دیگه حواسم هست که

شاکر نعمتهایی که خدا بهم داده و من حواسم بهشون نیست باشم

به هیچ وجه هم نپرسین اون اتفاق چی بود و چی شد چون دوس ندارم درموردش با هیچکس بحرفم

میدونین که آدم گَنده دماغی هستم خخخخ میام میگم یه چی اتفاق افتاده فضولی همه رو تحریک میکنم بعد

نمیگم چی بوده خخخخ خداییش خیلی دوستتون دارم ولی خب نمیتونم همه چی رو بگم

یه جورایی درون گراییم مانع راحت بودن و همه چی رو نوشتن میشه دارم رو خودم کار میکنم آدم شم و

این اخلاقامو متعادل کنم ...خواهش میکنم ازم هیچی درمورد اون اتفاق نپرسین یه چیز شخصیه شاید برای

خیلیا شخصی حساب نشه ولی من برام شخصی حساب میشه :|

شاید بعدا اومدم و درباره ش نوشتم بهم فرصت بدین....اون فحشایی هم که الان

دارین زیر لب بهم میدین خودتونین تازشم خخخخ

دلم حسابی براتون تنگه شرمنده ام که بازم نتونستم کامنتا رو جواب بدم و سر بزنم باید از بین نوشتن و کامنت گذاشتن

یکی رو انتخاب میکردم چون وقت هر دوشو ندارم مامانم هی داره صدام میزنه میگه بسه پاشو بسهههه

منم هول میشم نمیفهمم چه غلطی دارم میخورم اصن..اگه غلط املایی داشتم ببخشید فرصت بازخونی و ویرایش هم ندارم

+در فرصت های مناسب مامان خانم رو گول زده و یواشکی میام بهتون سرمیزنم

من برم تا لو نرفتم....دلم برا همه تون تنگه سعی میکنم سر فرصت به همه تون سر بزنم

الان قدرتونو خیلی بیشتر میدونم... من واقعا بدون شماها خیلی تنهام اگه مریم نبود و این مدت بهم نمیزنگید

و تا حدودی از پرشین برام نمیگفت مخصوصا از خرابیاش خخخخ تا الان از خماری به فنا رفته بودم

مامان خانم داره جیغ میزنه من برم تا با گیوتین و تبر نیومده

فهلا

/ 8 نظر / 18 بازدید
آمیتیس

الهی هوو فدات بشه عزیزکم. آخ که نمیدونی چه حالی شدم وقتی کامنتتو دیدم. الان دارم ذوق مرگ میشم [قلب][بغل][ماچ][هورا][هورا] راس میگه مریم. این پرشین یه هفته س که گند زده. چند روز که کلا قط بود. ینی خمار بودما [خمیازه] الانم هی یه خط درمیون باز ایست قلبی میکنه [خنده]

عطیه

دنیا شاید مجازی باشه اما دلها و احساسات واقعیه میفهمی واقعی دلتنگتم و دوستت دارم باید به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟ هلاک شدیم از دلتنگی مرسی با اینهمه مشکل نوشتی. برای جوابم نمیخواد تو زحمت بیفتی همین که میخونی کافیه.آرزوی موفقیت براتو عزیز[گل]

وحید53

نگرانی های چند ساعته همین ها باعث بیماری می شه چرا عادت کردیم فقط دنبال سو}ه می گردیم که نگران بشیم

کوله پشتی

گفتم : خدايا همنشينم باش ، گفت : من مونس کساني هستم که مرا ياد کنند ؛ گفتم : چه آسان به دست مي آيي ! گفت : پس آسان از دستم نده ...

کوله پشتی

سلام..الان این پست طولانی خوندنش واجب اکیده یا مستحب؟؟؟؟؟؟[زبان][مغرور]

مادمازل72

از دست این مامانا... چه عجببببببببببب اومدی چشممون به کامنتتون روشنا شد;-) خب ان شاا.. همیشه شاکر و قدر دان نعمت های خدا باشی. وشادو سلامت.. منم خوبم عزیزم.

خانم دکتر

اصن مامانا کلن زد حالن وللش بیخیال خودتو بچسب جیگر.