276.رهای هر سال خوددرگیر :)

داشتم نوشته های اسفند ماه پارسالمو( تو این وبم نیست...یه جای دیگه نوشته بودمشون) مرور میکردم

به یه نکته ای پی بردم...و اون این که پارسال همین موقع ها حال و هوام شبیه الان بود و همون اتفاقی که

تو پست قبل تعریف کردم و بابایی آرومم کرده بود پارسال هم اتفاق افتاده بود برام :)

جالب ترش این بود که هم نوشته امسالم هم نوشته ی پارسالم جفتشون مربوط به روز جمعه بود نیشخند

نتیجه:کلا بنده تو اسفند ماه خود درگیرم نیشخند

اینم نوشته ی اسفندماه پارسال همونطور که میبینین دقیقا شبیه پست قبلیمه فقط کوتاهتره:

 39.

دیشب خیلی ناراحت بودم یهو قاط زدم و دیوونه بازیم شروع شد

رفتم دراز کشیدم پتو روکشیدم رو سرم داشتم استارت گریه رو میزدم

میخواستم زیر پتو آروم و بی صدا گریه کنم کسی نفهمه

یهو باباییم اومد کنارم آروم دراز کشید و شروع کرد به قربون صدقه رفتن

فهمید رگ هاپوییم زده بیرون و ناراحتم

پتو رو از رو سرم برداشت و محکم بغلم کرد و نازم کرد بوسم کرد و شروع کرد

به خنده بازی و شوخی و قلقلک و قربون صدقه رفتن

منم همه ی غمام یادم رفت خوبه خوب شدم کلی دوتایی خندیدیم محکم سرمو

چسبوندم تو بغلش و آرومه آروم شدم انگار همه ی غمای دنیا یه جا تموم شد

 +عاشقتم بابایی من بدون تو میمیرم عشق منی باباجونم

خیلی دوستت دارم جونمو برات میدم بابای خوبم

+نفسم به نفست بنده بابایی

+ نوشته شده در  جمعه  اسفند ۱۳۹۲ساعت 10:16  توسط: یه گمشده تو دنیا

 الان دارم با خودم فکر میکنم اسفندماه سال94 تو چه فازی اَم؟اصن زنده ام؟بازم قراره

همینجوری خوددرگیر باشم عایا؟ خخخ خیلی برام جالب بود...دقیقا حس و حاله پارسال و

امسالم یکی بوده و هر بارم بابایی آرومم کرده .خدایا سال جدید یه عنایتی به مغز من بکن شاید فرجی شد

میدونم الان میگی بنده ی عزیزم لطفا ببندخنثی زیاد عنایت کردم فایده نداشته مغزتت اِرور داده

ولی شما خدایی... خدا هم که ناامید نمیشه

پس بازم تلاشتو بکن شاید مغزم خوب شدا؟؟هوم؟؟نظر مثبتت مساعده آیا خدا جان؟

 

بعدا نوشت:

یادم اومد که تفاوت پارسال و امسال دلیله بغض و گریه م بود...دلیل پارسال خیلی بدتر بود...پارسال اتفاقاتی افتاد که امیدوارم

دیگه هرگز تکرار نشه و اون استرس ها رو تجربه نکنم نه فقط من بلکه تمام خانواده استرس داشتیم و مامان و بابا به شدت نگران بودن .

خدایا شکرت که گذشت و به خیر هم گذشت.

/ 7 نظر / 13 بازدید
آمیتیس

فدای هوووی خود درگیرم بشم. من[ماچ] هوو جونم, خدا رو شکر کن که تو همچین لحظاتی کسی رو داری که آرومت کنه. همه ما این روزا و این لحظات رو داریم ولی خودمونیم و درد و غصه های خودمون و اشکای یواشکی و بی صدا زیر پتو. خدارو هزار بار شکر کن که همچین پدری داری که درداتو میدونه و آرومت میکنه. امیدوارم سایه پدر و مادرت صد سال بالای سرت باشه عزیزم[ماچ]

فاطمه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام[نیشخند] دلم برات تنگ شده بود یه دنیا[ماچ][بغل]

مریم

چه جالب! سال 94 اسفندماه انشالا همه ش میخندی و خوددرگیری هاتم تموم میشه.... هرچند این حس ها همیشه هست.کم و زیادش هم خیلی مهم نیست مهم گذرا بودنشه... خدا رو شکر که پدرت پیشتن و حسابی خوش میگذره بهتون...

وحید53

یه پدر خوب سال 94 این موقع پر از موفقعیت و شادکامی

فاطمه

[نگران][وحشتناک] تو وبم نوشتم دیگه چرا[نگران]

مادمازل72

من که سال به دوازده ماه خوددرگیرم

محمد ح

خدا نگرانی رو گذاشته و خوشبحالتون که کسی رو دارید اینو بفهمه