294.سفر نومه

شب سال تحویل من و داداش و آبجی شام رفتیم بیرون و بعدم پارک و پیاده روی خیلی حال داد

ساعت 1 شب اومدیم خونه و مامان و بابا سفره هفت سین رو آماده کرده بودن

بعدم که سال تحویل شده و همو ماچ مال کردیم و تبریک گفتیم و تا اذان صبح بنده بیدار بودم

روز اول عید من و داداشی و آبجی با ماشین خودمون(منو داداشی پارسال قسطی یه ماشین برا خودمون خریدیم که

برا رفت و آمد و دانشگاه رفتن راحت باشیم )راه افتادیم توی راه کلی بارون میومد مجبور بودیم یواش بریم

ولی حال داد چون اولین سفری بود که خواهر برادری بدون مامان بابا میرفتیم و تجربه جدیدی بود

همون شب اولی که رسیدیم خونه ی مادربزرگه کلی دلم برای مامان بابا تنگ شده بود در حد بغض

بعد خودم خنده م میگرفت میگفتم هعی خدا عقلت بده چه مرگته خو اونام فردا پس فردا میان دیگه

بعدم تو دیگه تیر ماه سال 94 میشی 23 ساله خجالت نمیکشی بغض میکنی که یه روز مامان بابات کنارت نیستن؟؟

خلاصه خودم از خودم و سن و سالم خجالت کشیدم و خودمو آروم کردم ...زن دایی وسطی هم خونه ی مامانبزرگ بود

با این زن دایی وسطی خیلی جوریم مثل دوتا دوست

روز بعدش همون صبح زوده زود میخواستم به مامان بابا بزنگم گفتم ای خاک اَندر مخت کنن که انقد بچه ننه تشریف داری

بذار حداقل ظهر بزنگ که ضایع نباشه ...خیلی زور زدم نزنگم آخرشم ساعت 10 صبح زنگیدم و

مامان گفت هنوزم خاله رو نبردن دکتر و قراره عصر برن....عصرم عمه ی مامان و دختراش که از تهران اومده بودن

تشریف فرما شدن خونه ی مادربزرگ ما و تا ما رو دیدن هی احوال خاله رو پرسیدن و

تعجب کرده بودن که ما سه تا تنها رفته بودیم. وسط مهمونی یهویی مامان زنگید خونه ی مامانبزرگ گفت

خاله رو بردن و دکتر و کارشون تموم شده و دارن راه میفتن که بیان ..انقد ذوق مرگ شدم که حد نداره

بعدشم عموی مامان اومد و همش مهمونی بازی داشتیم

بعدم با زن دایی وسطی کلی حرفیدیم و شخصیت بنده رو مو به مو بررسی کردیم و

سعی کرد کمکم کنه چون بنده یک فرد کمالگرای منفی و درون گرا و با اعتماد بنفس زیره صفر هستم

بعدم معلوم شد از هر 10 تا فعلی که تو جملاتم به کار میبرم 9تاش منفیه و باره منفی داره

مثه نمیشه ...نمیتونم..من اینجوری ام من اونجوری ام ..من بدم ..من فلانم

دیگه زن دایی خیلی باهام حرفید و راهنماییم کرد و تا حدودی روم اثر داشت و تا حدودی بهتر شدم

واقعیتش خودم هنوز متوجه نشده بودم انقدر افعال منفی بکار میبرم و به خودم انرژی منفی میدم ولی زن دایی متوجه شد و

باهام حرفید و حرفای قشنگی هم زد..از روزه بعدش دیگه مامان بابا هم بودن و حاله بنده هم بهتر

خاله دومی هم با شوهر و بچه هاش از شهره خودشون راه افتادن و اومدن شهره مامانبزرگ اینا(فک و فامیل ما تو کل ایران پخشن هر کدوم یه شهر)

دیگه جمعمون جمع شد و گردش و کوه و اینام رفتیم..خوش گذشت...خاله دومی

یه روز قبله ما رفت شهره خودشون قرار بود ماهم بریم ولی هوا خیلی بد شد و بارونه شدیدی هم

میومد خاله دومی توی راه بود زنگید گفت شما راه نیفتین وضع جاده اصلا خوب نیست و ما هم راه نیفتادیم

شبه قبل از اومدنمونم خونه دایی بزرگه مهمون بودیم خیلی خوب بود

دلم لک زده بود برا فامیل و مهمونی و دورهم جمع شدنه فامیلی ...بعده مدتها لذته شام خوردن با فامیل و

گفتن و خندیدن رو چشیدم خیلی کیف میکنم وقتی تو جمع فامیلم و دور هم شام و یا ناهار میخوریم

کلی میگیم و میخندیم دایی بزرگه و زنشم حسابی شوخ و شاد دخترداییم هم با دختر کوچولوش اومده بود

خیلی دخترش شیرین زبون و باحاله خلاصه خوش گذشت...

صبحشم دیگه باز راه افتادیم سمت شهره خودمون من و داداش و آبجی با ماشین خودمون پشت سرمونم

مامان بابا و خاله کوچیکه با ماشین بابا اومدن..وقتی هم رسیدیم یکم استراحت کردیم

بعدم بشور و بساب و دوش و خواب..ناگفته نماند تا پام رسید خونه دچار دپسردگیه پس از سفر شدم و

باز حالم گرفته شد که تنها شدم و مجبورم تو این شهر که برامون حکم تبعیدگاه داره زیست کنیم و اینا

تازه شنیدیم دوستم هم رفته مشهد(شهره پدری و عزیزه من که دلم لک زده براش) برا همین بیشتر دلتنگ شدم

ولی با خودم گفتم بخوای نخوای مجبوری اینجا زندگی کنی تک و تنها بدون فامیل و آشنا

شهرشم دوس نداری و خوشت نمیاد و ...ولی خب هیچ راهی هم نداری پس بجای این که

غر بزنی و زندگی رو بر خودت کوفت نمایی سعی کن بیشتر به خوبی های این شهری که

تو ذهنت شده مزخرفترین شهره ایران فکر کنی و باهاش کنار بیای و لذت ببری تازه اینجا دوستای خوبی هم داری

بعدم یاده یکی از دوستای زرتشتیم افتادم که خیلی وقته ازش بیخبرم و گمش کردم خیلی دلم خواست باز پیداش کنم و توی خیابون اتفاقی ببینمش و

شماره شو بگیرم چون خاطره رو هم که گم کرده بودم یهو تو خیابون دیدمش و وسط پیاده رو

جلو مردم کلی همو ماچ مال کردیم و باز شماره ش رو گرفتم و الان در ارتباطیم. توی ذهنم

وقتی گمش کرده بودم هی میگفتم کاش تو خیابون میدیدمش و پیداش میکردم چندروز بعدش دیدمش

خیلی ذوق کردم حالا دیروزم تو ذهنم هی دلم میخواست دلارام(همون دوست زرتشتی و همکلاسیه دوران دبیرستانم ) رو باز ببینم

جزو دوستای ماه و عزیزم بود خیلی همو دوست داشتیم همش میومد میگفت من عاشقتم منم واقعا دوسش داشتم

یه دختره سبزه روی قدبلند و مهربون و باحال و دوست داشتنی ...باباشو هم دیده بودم یه آقای با شخصیت و مهربون بود

زنگای تفریح یا وقتی بیکار بودیم تو حیاط مدرسه کلی باهم حرف میزدیم و تفاوتها و شباهت های

اسلام و زرتشت رو بررسی میکردیم و برا هم دردودل میکردیم یکی دیگه از دوستای زرتشتیم هم اسمش

آرزو بود اونم خیلی ماه بود و آروم و مظلوم گاهی تو حیاط مدرسه باهاش قدم میزدم و زبون اَوستا یادم میداد

یادم داد با خط اَوِستا اسممو بنویسم و الفباشونو یادم داد خیلی خوش بودیم اون وقتا...یادش بخیر

خلاصه هی سعی کردم به خودم امیدواری بدم و به جنبه های مثبت اینجا فکر کنم و حالم کم کم بهتر شد

امروزم که دیگه اینجام و حسابی از درس و مشق افتادم چون زن دایی چندتا کتاب آورده بود بجا درس نشستم اونا رو خوندم

انقدم حال داد انقد جذب کتاب میشم که اصن نمیفهمم زمان چطوری میگذره تا دو روز من4تا کتاب خوندم و کیف کردم....

یکی از برنامه های بعده کنکور ارشدم اینه که برم کتابخونه ی محلمون هی کتابای غیر درسی بخونم کیف کنم..

البته دو روز صبح رفتم خونه خاله وسطی که خلوت بود و یکم درسیدم ولی عصراش فقط کتاب غیر درسی خوندم

یه کیف دیگه هم که بردم این بود که همه فامیل تا منو میدین میگفتن وای چقد خوب شدی

اونوقتا لاغر مردنی بود الان خیلی هیکلت اومده رو فرم چیکارکردی...منم فقط اولش ذوق میکردم

بعدم میگفتم از بس نشستم تو خونه و تحرک نداشتم از لاغر مردنی بودن دراومدم خاله م هم همش میگفت اصن

از وقتی دانشگاهت تموم شده خیلی بهتر شدی و دانشگاه میرفتی لاغر مردنی شده بودی

حالا امسال تصمیم گرفتم اخلاقای بدمو بذارم کنار تا الانش که موفق بودم با کمک راهنمایی های زن دایی البته...

علاوه بر راهنمایی هاش زن دایی بهم پیشنهاد داد که بخاطر وابستگی شدیدم به خانواده و مامان بابا بهتره که

ارشد برم یه شهره دیگه بدرسم که یکم مستقل تر شم چون اینجوری خیلی بده که این همه وابسته م و هیچ گونه استقلالی ندارم

زن دایی گفت یه شهره دیگه درس خوندن مخصوصا برای ارشد سختیای زیادی داره و

حسابی هم اذیت میشی ولی بجاش خودساخته میشی و برات لازمه یکم سختی بکشی و دوری از خانواده و مستقل بودن رو تجربه کنی و

اعتماد بنفستم میره بالاتر و تجربه ی خوبی میشه برات

به نظرم حرفاش درسته و من واقعا بیش از حد به مامان بابام وابسته م و این اصلا خوب نیست

امروزم داداشی با همکلاسی های دانشگاهش رفتن شیراز خونه ی دوستش دعوت بودن آبجی کوچیکه هم

هی بهونه گرفت گفت حسودیم داره میترکه چون داداشی داره میره شیراز دیگه مامان بابا بردنش بیرون که زیاد بهونه نگیره

منم اومدم تلپ شدم پای نت..چون در حضور مامان خانم زیاد نمیتونم بیام نت زیرا خفه م میکنه

تصمیم گرفته سال جدیدی نذاره زیاد بیام نت کلا نت هووی مامانه بنده حساب میشه

خلاصه سال جدید تا این جاش خوب بوده و امیدوارم از این به بعدشم خوب باشه

+یک هفته قبله عید هم داروهام تموم شد و دست از پرهیز غذایی هم برداشتم و

خداروشکر دیگه مشکلی ندارم و آلرژی ندارم...قبلا هرچی میخوردم خفه میشدم الان

خداروشکر با مصرف داروهام و یه مدت پرهیز غذایی خوب شدم

خدایا شکرت

/ 4 نظر / 7 بازدید
علی

پس تغزیبا خوش گذشته. سفرنامه نویسی لذت داره که همه نمیفهمنش.

مریم

چه دخمل مامان بابایی ای! ایشالا دفعه ی بعد میای مشهد خودم از مشهد بیزارت میکنم که خاک هموم تبعیدگاه و توتیای چشمان خمارت !!! کنی!!! این دوست زرتشتیت همون دوست زرتشتیته عایا؟! آخه خیلی موقعه دانشگاه درس میخوندی لاغر شده بودی!!! یه شهر دیگه واسه درس خوندن خوبه اما خیلی دور نباشه بهتره اما لذتهای زندگی خوابگاه عالین !!! خدا رو شکر که خوب شدی پس درود و سوت و بغل و بوس برای ذرت مکزیکی!!!

آمیتیس

ای جوووونم[قلب] خداروشکر که بهت خوش گذشته عزیزم. منم عاشق مهمونی هستم.خیلی دوس دارم دور همیای فامیلی رو ولی حیف که خونواده من همش فکر میکنن از همه باکلاس ترن و هروقت میایم خونه از این و اون بد میگن.متنفرم از این کاراشون. قربون هوویم برم که انقد دلش کوچولو موچولو و مامانی هست[ماچ][ماچ]

پارسا

به نظرم همچی یه نمه کنکور ارشد مزاحم تفریحات سالمت شده من میگم :اصن بی خی خی! همون تفریحات سالم رو بچسب! بابا خو با خودت تعارف نداشته باش!