306.سوتی های رهایی

اصولا امکان نداره بنده در اجتماع حضور به هم رسانیَم و سوتی دَر ندهیَم

دیشب رفتم داروخانه میخواستم برای مامان قرص فشارخون بگیرم بعد از اونجایی که

داشتم تو فضا سیر میکردم و تو تخیُلاتم جفتک مینداختم بجای این که بگم قرص آتنولول

ناخودآگاه خیلی شیک و مجلسی گفتم ترامادول یعنی قیافه ی آقایی که بغل دستم وایساده بود و

منتظر بود نوبتش شه خعیلی دیدنی بود با خودش میگفت اینا دیگه چه معتادای پُررویی هستن

آخه خیلی شیک گفتم ترامادول با یه ژست خاصیقهقهه بعد تازه فهمیدم اوه اوه چی گفتم و

چرا اینا به من اینجوری نیگا میکنن هیچی دیگه سریع متواری شدم و محل حادثه رو ترک کردم و رفتم اون طرفه داروخونه و

این بار حباسمو جمع کردم که باز گند نزنم یه لحظه دیگه وایمیسادم به عنوان اراذله محترمه اوباش میومدن جمعم میکردن با اون سوتی

حالا دارو رو خَروندم و نشستم تو ماشین که بریم بعد این داداشم یه قوپی اومد منم

به نشانه ی اعتراض همچی با صلابت و اُبهت گلاب به روتون انگشت شستمو از تو آینه

بهش نشون دادم مثلا لایک زدم براش بعد نگامو برگردوندم دیدم هعی وای یه آقایی

از اون بیرون همینجور چشم دوخته به منو شسته عزیزم آبجی کوچیکه هم غش رفته بود از خنده

منم فقط تا میتونستم فرو رفتم تو صندلی و منتظر شدم تا داداش خان گاز بده رد شیم بریم تو افق محو شیم با اون آبروریزی ای که کردم

دیگه تو این شهر من آبرو ندارم از بس هی سوتی میدم تو اماکن عمومی

تو فکرم جمع کنم برم یه جا که منو نشناسن خنثی

سوتی های بدتر از اینم قبلنا دادم ولی برا کسی تعریف نمیکنم چون

شخص شخیصم مورد تضیُع واقع میشه :|

 

+بابا و خاله اینا هم دیشب برگشتن هنوز حالا حالاها پیوند خاله کار داره و برو بیا داره

فعلا از پیوند خبری نیست تا معاینات و کارای پزشکی تکمیل شه

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام رها جان! خوشحالم دوباره پست گذاشتی.خامش میخوندمت نبودی.

علی

خخخخخخخخخخخخخخخ عالی بود.

مریم

کی به تو گفت بیای نت؟ برو درست و بخون! من مامانتم که در قالب مریم اومده ام!!!

البالو

[گل][گل][گل][گل]

علی

ماست مالیش نکن دیگه رفتین سراغ ترامادول[نیشخند]

وحید53

نون سو خاری رو می گفت لوله بخاری

آمیتیس

باز جای شکرش باقیه. ترسیدم. قلبم افتاد کف اتاق هوو جونم. فک کردم گودزیلا هم این چیزا رو میدونه [تعجب] دیگه گفتم آخرالزمان شده. والا [اضطراب][وحشتناک]