278.آزمایش خاله و آبروی رها جلو باباش-2

خب توی پست شماره274(سه تا پست قبل)بنده کارشناسی نموده بودم آزمایش خاله رو و حدس زده بودم که

جفت دایی هام برا پیوند مغز استخون به خاله کوچیکه میخورن .قرار بود شنبه دکتر آزمایش رو ببینه تا معلوم شه من

درست حدس زدم یا گند زدم به اون 4سال دانشگاه رفتنم و درس خوندنم و آبروم جلو بابایی...شنبه دکتر نبود و

دیروز رفتیم ساعت 3 گفته بودن بیاین ساعت 7 نوبتمون شدپدرمون دراومد یعنی یه آدم سالم بره اونجا بشینه این همه وقت

مریض میشه دیگه مریضا تکلیفشون مشخصه دیگه....بنده کتاب زبانمو همرام برده بودم و یه دور کتابمم مرور کردم ...

هیچوقت منو نمیبردن اما امروز چون مامان وقت دندونپزشکی داشت من رفتم همراه خاله بعدم مامان بابا اومدن پیشمون

خلاصه قشنگ وقتی من یه دور زبانمو مرور کردم جلو ملت, نوبتمون شد اینام منو شوت کردن تو گفتن یه بارم تو برو با دکتر بحرف تجربه شه

رفتم و دکتر آزمایشا رو دید ذوق مرگ شد گفت وای چه جالب هردوتاشون بهش میخورن سه تاییشون مثه همن

خلاصه آبروم حفظ شد حالا دایی ها فردا یا پس فردا باید برن تهران برا HLAنوع2

دعا کنین نوع دو هم به خاله بخورن ....

بعدم یه آزمایش خونه فوری نوشت گفت

سریع برین بگیرین بیارین ببینم وضع گلبولاش چطوریه آخه خاله یکم درد داشت و دکتر نگران بود رفتیم آزمایش بگیریم

مامان و خاله باهم رفتن بالا بابایی هم یکم جلوتر بود من و آبجی آخر بودیم آبجی هم رفت داخل

منم داشتم مدارک خاله رو مرتب میکردم و میذاشتم تو کاوِر و میرفتم داخل دیدم یه آقای نسبتا محترمی افتاده دنبالم

هی پیس پیس میکنه شماره میده مردکِ روانی حالا هی هرچی ما تند تر میریم هی پشت سره من میاد

داغوووون بود حالا من حجابمو رعایت میکنم آرایشم نمیکنم وای به روزی که یکی رو ببینن که جینگول پینگول کرده ... 

طرف یعنی قشنگ دیگه تا خوده آزمایشگاه همراهیم کرد و پیس پیس کرد و ما محل نذاشتیم

آزمایش رو گرفتیم دیدم اوهوع یارو هنو همچنان دمه در وایساده منتظر ما هی هم چشم و ابرو میاد هیچی دیگه

دیدیم طرف کلا مشکل داره ول کن نیست... گذاشتم اول خاله و مامان رفتن اینم قشنگ دمه در وایساده بود منم دیدم نه هنوز منتظره

سفت چسبیدم به بابام و صبر کردم همراه بابام اومدم بیرون بازم طرف از رو نمیرفت....آشغال پلاستیکی

حالا برگشتیم مطب دکتر آزمایشو نشون بدیم دیدم عههه مربی رانندگیم که اون وقتا حسابی

میخواستیم سر به تنه هم نباشه تو نوبت دکتره طرف حسابی عقده ای بود بیچاره کرد منو یعنی

میدونست من از رانندگی با سرعت پایین متنفرم اونم با دنده دو یعنی یه مدت طولانی بخوام با دنده دو برم

حسابی کلافه میشم اینم یه بار منو تنبیه کرد دو ساااعتتت تمام مجبورم کرد کله شهر رو با دنده دو دور بزنم

یعنی حسابی روی روانم راه رفت با این کارش خیلی شیک شکنجه روحی روانیم داد دیگه آخراش واقعا داشت گریه م درمیومد

میخواستم چشماشو با چنگال دربیارم بدم دستش جا آبنبات لیس بزنه حیف که طرف

آقا بود نامحرم بود نمیشد دست روش بلند کرد(آیکُن: خشمه رها)یه بارم بهم متلک گفته بود بی تربیت.

همیشه هم موهاشو از وسط فرق باز میکرد

امروزم همون شکلی بود با این که زمان زیادی از اون موقع گذشته حسابی همو به جا آوردیم

 من همیشه وقتی میبینمش فکر میکنم خدا دستش تو دماغش بوده  وقتی داشته اینو خلق میکرده  

موقع امتحان رانندگی هم هی میرفت پیش اونی که امتحان عملی میگرفت اشاره میکرد میگفت اینو بنداز اونو بنداز این فلانه اون بهمانه

زیر آب میزد خففففففنننننن آخر مُربیمو عوض کردم با یه خانمه رفتم خیعلی باحال بود

با دنده 4 و5 همش میروندم براش اما جلو آقا پلیسه و چهار راه با دنده 2و3 که جریمه نشیم ذوق میکرد خخخخ بگذریم خواستم بگم ایشونم رویت فرمودیم و

هی  چشم غُرّه رفت... بابایی هم هی خندید گفت میخوای برم برات موهاشو پریشون کنم اون فرقشو یک وَر کنم؟

یا دست کنم تو کله ش فرقشو خراب کنم و هی خندیدم گفتم نه بابایی بذار خوش باشه کوتاه بیا آبرومون رفت ملت دارن نگاه میکنن

آخه بابایی با دستاش ادای به هم ریختن مو درمیاورد همه به عقلمون شک کرده بودن..یه بارم

رفته بودیم پارک دیدمش :| مار از پونه بدش میاد دره لونه ش سبز میشه حکایت من شده...حالا ازش کینه ای هم ندارما

فقط چون اذیتم کرد یه بارم متلک گفته بود و دعوامون شد ازش خاطره بد دارم ولی دیگه برام مهم نیس...

بعدم رفتم آزمایش خاله رو به دکتر نشون دادم گفت یکم گلبولاش پایین هست اونم بخاطر دارویی که بهش زدیم و مهم نیست زیاد

گفت شنبه یه آزمایش دیگه بدین و بیارین ببینم وضعش چطوره و شیمی درمانی دوره بعدی رو شروع کنیم

بعدشم مخ بابایی رو زدم رفتیم ذررررررررررررررت مکزیکی ....ذرت خوردن همانا عود آلرژی همان

آخه از شانس درخشانه من امشب ادویه ش خیعلی زیاد تر بود مخصوصا فلفلش ..

داشتم خفه میشد ولی نذاشتم بابا بفهمه سرمو تکیه داده بودم به صندلی تا نفسم راحت تر بیاد

دیگه سریع اومدیم خونه و شربت اکسپکتورانت و داروهامو خوردم خوب شد ...

بعدم بسی پُر رویانه و مقتدرانه رفتم جلو بابا گفتم:

دیدی طوریم نشد ذرت خوردم ادویه شم زیااااااااد بود ولی طوریم نشد اونم فقط بهم نگاهِ

عاقل اندر سفیه انداخت....یعنی فهمیده؟؟؟

بعدم دیگه اینقد خسته بودم و اکسپکتورانتم خورده بودم دیگه ماجراهای منو اکسپکتورانت رو هم میدونین شب بیهوش شدم

این بود انشای قاطی پاتیه من...

+خدایا شکرت که تا اینجا آزمایشای خاله خوب بوده و آبروی منم حفظ شد :))بقیه شو هم به خیر بگذرون...آمین

/ 8 نظر / 23 بازدید
محمد ح

امیدوارم این آزمایش و درمانها بعد این هم به خوبی پیش بره. ای داد از بیمارستانها مخصوصا که کمی امکاناتش کم باشه. آقایون بیماری که اشاره کردی درمانشون لگد به نقطه بیمار بنده است و یا اسپری فلفل که امروزه چاقوی زامندار خانمها شده وگرنه چادر درمان ضعیفیه.

آمیتیس

خدا رو شکر که آزمایش دایی ها مثبت بوده [لبخند] خدارو شکر ایضاً که پیش بینی های هووی دانشمندم درست بوده [بغل][ماچ] هوو جونم، میگفتی من خودم میومدم اون یارو پیس پیس رو دو نفصش میکردم. عیییی، بدم میاد. ولی خودمونیم، این آدما کرکر خنده ن. اصن وجودشون تو همچین مکان هایی الزامیه. روحیه آدمو شاد میکنن [خنده][قهقهه]

پسرک

متنتونخوندم وقت ندارم الان. برگردم خونه میخونم فعلا

فاطمه

خدایا شکرت که همه چی خوبه ان شاالله بعداز این خوبتر میشه[لبخند] خانم دکتر من به انشات نمره 14 میدم این چه انشایی بود[نیشخند][شیطان]

مریم

آفرین رها جون جیگرم من به تو ایمان داشتم خیلی خوشحال شدم ایشالا خاله جونت زود خوب شن بوس

مادمازل72

:-) بهترین حس یعنی بوی خاک بعد باریدن بارون

البالو

سلام فدات شم. خدا رو شکر که خاله بهترن. با گوشی اومدم سخته نوشتن. بعدا مبام خرف میزنیم. فقط خواستم بگم که خیلیدوستتتتت دارممممممممم . ماچچچچچچچ

فاطمه

قربونت برم من[بغل] خیلی دوست دارم[ماچ][بغل]