259.پایان آبغوره گیری

دیروز داغون بودم و بعده گریه هام روحم کرخت و بی حس شده بود.

هرکدوم از خاله ها و دایی ها هم بهم زنگیدن جوابشونو ندادم چون واقعا حال حرف زدن نداشتم از بس داغون بودم

خاله کوچیکه هم دیروزصبح بیمارستان بستری شد برای پرتو و درمانی و این حرفا و دیشب بهش خون وصل کرده بودن.امروز ظهر مرخص میشه.

امروز حالم خوبه و آروم تر شدم.

یعنی امروز دیگه گریه نکردم .بعده نماز صبح تا ساعت 9 خوابیدم و بعدم با صدای موبایلم که

دایی داشت زنگ میزد بیدار شدم .بعدم یه صبحانه مختصر خوردم کتاب دوهزار صفحه ای سلولی-مولکولی لودیش رو

باز کردم جلوم و شروع کردم به خوندنش .خوبی درس خوندن اینه که مغز آدمو متمرکز میکنه و حواستو میبره

پی درس و مسائل علمی و دیگه به اتفاقایی که افتاد و گریه هات فکر نمیکنی اصلا اونقدر محو درس و

علم میشی که همه چی رو یادت میره.این برای من خیلی لذت بخشه .از خوندنه کتابه دو هزار صفحه ایه

لودیش با تمام سختیش لذت میبرم و دوسش دارم. یه جورایی اصن عاشقش شدم.

آقای لودیش و همکاران دمتون گرم .

دیروز یه سر زدم و به قفسه ی کتابای غیر درسیم

یه فوت کردم کلی گرد و خاک بلند شد گویی طوفان شده(اغراق فرموییدم) این یعنی خیلی وقته که

سرم تو کتابای درسیمه و سراغ کتابای عزیز و دوس داشتنیه غیر درسیم نرفتم دلم براشون تنگ شده

اصن کتابام برام مثه بچه هام میمونن. بچه هم که بودم تا 6سالگی عروسکمو با خودم میبردم بیرون و گردش

از 7سالگی همچون اُسکل ها کتابامو نوبتی بغل میکردم با خودم میبردم بیرون باهاشون حرفم میزدم تازه

حتی لالاشونم میکردم .الهی مرغ شین اگه مسخره م کنین.

خب بابام بدعادتم کرده بود هرجا میرفت کادو برام کتاب داستان میگرفت برام میخوند شبا هم

قبله خواب برا منو داداشی قصه میگفت تا بخوابیم کاری کرده بود که حتی فامیلامونم که

از شهرای دیگه میومدن خونه مون برای منو داداشی کتاب سوغاتی میاوردن طوری بود که

دیگه کتابامو جوندار حس میکردم و فکر میکردم وقتی باهاشون میحرفم اونا درک میکنن

باهاشون مث عروسک رفتار میکردم براشون حرف میزدم قربون صدقه شون میرفتم

شما که غریبه نیستین الانشم گاهی باهاشون حرف میزنم نازشون میکنمخجالتکوفط نخندین

هرگز نمیتونم از کتابام دل بکَنم و بدمشون به کسی .قرضشون میدم ولی کلی منتظر میشم تا بهم برش گردونن

و وای به روزی که یه ذره آسیب وارد شده باشه به کتابم یا برش نگردونن به شدت از اون دوستی که

این کارو کرده میرنجم و دیگه هرگز بهش کتاب قرض نمیدم.الان من تمام کسایی رو که

یه جورایی اذیتم کردن و قلبمو شکستن از ته دلم بخشیدم و فراموش کردم بعضیا رو بخشیدم و کار بدشون رو

فراموش کردم بعضیا رو بخشیدمشون و برای همیشه وجودشونم فراموش کردم و اجازه ندادم دیگه

باهام دوست باشن .اما فقط یه نفر رو(یکی از همکلاسیام) هرکار میکنم ببخشم نمیشه.نه که نخوام .میخوام اما تا

کتابی رو که ازم از خردادماه قرض گرفته و هنوز نیاورده و حتی اسامم دیگه جواب نمیده درحالیکه

از الهه شنیدم که طرف با همون خط همش تو وایبر و لاین وله اما اسای منو که

بعده احوال پرسی بهش جریان کتابمو میگم جواب نمیده نمیتونم ببخشم  و این واقعا حالمو به هم میزنه طوری که

میخوام سر به تنه اون طرف نباشه تازه کتابم کتابه گرونی هم هست و دیگه نمیتونم تهیه ش کنم

کلی پس انداز میکنم و از خرجای دیگه م میزنم مثلا لباس عید نمیخرم(مثه پارسال) و حتی درمواردی از ذرت مکزیکی هم گذشتم تا

بتونم کتاب مورد علاقه مو بخرم و وقتی کتابه عزیزمو بهم برنمیگردونن اذیت میشم چه کتاب درسی باشه چه غیردرسی

خیلی بدم میاد وقتی کتاب به کسی قرض میدم مجبور شم به روش بیارم و ازش بخوام برش گردونه

بجاش عاشقه دوستایی هستم که بدونه این که بگم خودشون به موقع کتابمو برمیگردونن

مثه فاطمه و الهه که تا حالا یه بارم نشده توی این قضیه سهل انگاری کنن و بعده خوندنه کتاب

سالم و تمیز بهم برگردوندن و هروقتم کتاب بخوان با جون و دل بهشون قرض میدم ولی به

بقیه دیگه هرگز کتاب قرض نخواهم داد. من کتابمو میخوام دلم براش تنگ شده و از این که

میبینم جاش تو قفسه ی کتابام خالیه اذیت میشم و هی به خودم میگم کاش کتابه عزیزمو بهش نداده بودم

خرداد بهش دادم الان دیگه نزدیکه اسفنده و با این که لازمش نداره حتی جواب اسامم نمیده دختره ی سه نقطه

همین باعث شده ازش به شدت دلگیر باشم و نتونم ببخشمش

این روزا بیشتر دوس دارم تنها باشم و غرق باشم تو افکار خودم از این کار خیلی لذت میبرم

من عاشقه لحظات تنهاییمم.یکی از چیزایی که روحمو آروم میکنه اینه که تنهایی برم کتابخونه

بشینم ساعتها بدونه فهمیدنه گذر زمان کتاب بخونم و بین قفسه های کتاب قدم بزنم و توشون سرک بکشم

برای همینم همیشه عاشقه کتابخونه های مخزن باز بودم مثه کتابخونه ی بزرگ و بی نظیر دانشگاهمون

کتابخونه ی محلمونم بد نیست اما مخزن باز نیست و نمیشه بین تمام قفسه ها قدم زد و کتابا رو دید زد

اما همینشم خوبه .

خلاصه امروز مثل دیروز نیستم سعی کردم قوی باشم و روحیه مو حفظ کنم و

مشغول درس و کتابای عزیزم باشم و انرژی منفی ندم به خودم البته اگه وسطاش کم نیارم :|

/ 4 نظر / 5 بازدید
وحید53

بیماری و سلامتی بخشی از زندگیه واذا مرضت فهو یشقین انقدر طبیعی نوشتید که گویی یه سخن رو در رو ست

علی

در آسانی ها خدا را بخوان تا در سختی ها صدایت برایش ناآشنا نباشد

علی

بـــار الها تـــو نادیده می ‌گیری مــــن هم نادیده می گیرم تـــو خطاهایـم را مـــن عطاهایـت را...

مریم

خدا رو شکر عزیزم که همه جوره بهتری نگرانت شده بودم منم بچگی کتابام و بغل میکردم و باهاشون حرف میزدم غریبگی نکن !!![چشمک]