227.

دیروز خاله کوچیکه و بابام و خاله وسطی و دایی بزرگه و دایی وسطی رفتن تهران و دیشب رو 

خونه ی دختر عمه ی مامان گذروندن.4تا از دختر عمه های مامان به اضافه ی عموی مامان

به اضافه ی پسرعموی مامان به اضافه ی چندتا از دوستای خیلی صمیمیه بابا تهران زیست میکنن که

دیگه از بین اینا رفتن خونه ی دختر عمه ی مامان یعنی خودشون نرفتن بلکه

شوهره دختر عمه ی مامان اومده دنبالشون و

با خودش بردتشون خونه ی خودش وگرنه قرار بود برن خونه ی عموی مامان.

زیاد فکر نکنین خودمم نفهمیدم چی شد :|

دیگه امروزم آزمایش دادن و الان توی راهن و تا چندساعت دیگه ایشالا میرسن خونه

امروز همش خبر بد شنیدم.آبجی کوچیکه از مدرسه اومد خونه و گفت امروز معلمشون حالش بد بوده و

کلی هم گریه کرده بوده و گفته دیروز جواب آزمایشش اومده و فهمیده لوسمی داره.

انگاری سرطان مثه سرماخوردگی دیگه عادی و فراوون شده.

بعدم خاله دومی زنگید خبر داد دختر خاله ی مامان که فقط یه سال از من بزرگتر بود

دیروز تصادف کردن و خودش و شوهرش و مادرشوهرش فوت کردن وامروز تشییع جنازه بوده

ولی به ما خبر ندادن چون درگیر خاله کوچیکه بودیم خواستن نگران نشیم و خاله ها و

دایی ها با خیال راحت برن تهران دنبال کارای خاله کوچیکه امروز که فهمیدن دارن از تهران برمیگردن و

آزمایش دادن و درگیریمون کمتر شده بهمون خبر دادن و ازمون خواستن مواظب باشیم خاله کوچیکه نفهمه

مامانبزرگم دیروز با پسر داییم رفت شهرشون دنبال کاراش که امروزم باخبر شده که

دختره خواهرش فوت شده و رفته بود تشییع جنازه .

خدا بیامرزتشون .از صبح همینجور گیج و هنگم

ظهرم با شنیدن این خبر خیلی حالم بد شد و میلرزیدم که فاطمه-ج بهم اس داد و وقتی

فهمید چی شده یکم باهام حرفید حالم بهتر شد.


/ 3 نظر / 17 بازدید
آمیتیس

خیلی بده. واقعا شنیدن این همه خبر ناراحت کننده تو یه روز وحشتناکه. خدا روحشون رو شاد کنه

فاطمه

سلام خدا رحمتشون کنه...چه بد[ناراحت]