237.

من: کتاب سلولی-مولکولی رو جلوم باز کردم و دارم میخندم

آبجی کوچیکه وارد اتاق میشه و خطاب به داداش میگه: این چرا میخنده؟؟؟؟؟تعجب

داداش: هیچی بابا داره خنده عصبی میکنه سه روزه با این خنده های عصیبیش پدره منو درآورده

من:نیشخندقهقههخنثی

من دیگه حرفی ندارم دارم میرم تو افق های دور دست محو شمخنثی

/ 4 نظر / 22 بازدید
مادمازل72

نکن با داداشت همچین.. والا چه گناههی کرده اخه این طفلک که گیر تو افتاده... سازمان حمایت از برادران مظلوم..:-) این از بابت طرفدار بودن گفتماااا ولی بی شوخی..ان شاا.. خدا کمکت کنه اجی و موفق باشی..

آمیتیس

ووووی هوو جونی بیا دست منو بیگیر خیل کوچولو و عشقولانه باهم محو شیم اصن [قلب][نیشخند]

پارسا

واللا خوب نمی ترسن من که ترسیدم از خنده عصبی کتاب سلولی ملکولی هم فکر کنم پشیمونه دست کی افتاده[اضطراب]