267.

بابایی قلبش به شدت دردگرفته بود

مثه همون وقتاش ...سریع دوتا قرص گذاشتم زیر زبونش

خیلی بد بود خیلی بد.....

میترسم خیلی میترسم.طاقت تکرار اون روزا رو ندارم....

خدایا من میترسم.تو رو به بزرگیت قسم اگه امتحانه اینجوری امتحانم نکن.

نمیتونم جلوی گریه مو بگیرم از طرفی هم

نمیخوام کسی مخصوصا مامان بابا گریه مو ببینن

کاش میتونستم بلند بلند گریه کنم دارم خفه میشم...

خدایا مواظب بابام باش....التماست میکنم.

همیشه ی همیشه مامان بابامو  برام نگه دار و مراقبشون باش.خواهش میکنم.

 

+بعدا نوشت:

خداروشکر حالش بهتره و قرص اثر کرد....

واقعا من طاقت این چیزا رو ندارم....

احساس خفگی میکنم حس میکنم یکی گلومو گرفته و داره فشار میده...

خدایا شکرت که حال بابا بهتره ...خواهش میکنم دیگه نذار تکرار شه

به زور جلوی اشکامو گرفتم میترسم بغضم بترکه و دیگه نتونم کنترلش کنم و زار بزنم و

همه بفهمن.... :|

 

+ببخشید که هی نظرات رو غیرفعال میکنم خودمم دلیل این کارمو نمیدونم

فکرکنم مرض جدید گرفتم.اسمشم هست سندروم خوددرگیری :|

 

چتونه چرا اخم کردین؟؟؟؟؟نیشتونو وا کنین خاله رها ببینه بلدین؟؟ اینجوری:نیشخند

خدایا شکرت...

/ 0 نظر / 13 بازدید